لیست کلیه پارتهای رمان گیان یعنی جان : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 160
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 41
با ماریه خانم کوتاه روبوسی میکنم و از جلوی در کنار میروم تا وارد خانه شود. هر چه منتظر میماندم خبری از وحید نیست که نیست. سردرد را بهانه کرده و در خانه مانده است. با ناامیدی در را میبندم و به آشپزخانه برمیگردم. ظاهرا آشپزی آنقدرها هم که فکر میکنم جانفرسا نیست؛ گاهی میتواند پناه خوبی باشد ت...
بروزرسانی در : ۲۴۳ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 42
* اتوبوس تند و تند از مسافران پر و خالی میشود. هوا سرد و بارانی است و شیشههای کاملا بستهی اتوبوس، باعث میشود بوی کهنگی اتوبوس با عرق تن بعضی از مسافران همراه شده و نفس کشیدن را سخت کند. ماسک را تا نزدیک چشمانم بالا میکشم تا کمی از این بود فیلتر شود. سرم را به شیشهی سرد تکیه داده و نگاهم ر...
بروزرسانی در : ۲۴۳ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 43
- نمیدونم که. حاج خانم که خواهر نداشت الان واسه محسن مادری کنه. احتمالا یه چند ساعتی با ماریه وایسیم به کمک. لپهایم را از باد پر و خالی میکنم. کاش مامان اینقدر زرنگ نبود که همه جا توقع از او اینقدر زیاد باشد! شک ندارم حلوای فردا و مراسم ختم را هم مامان خواهد پخت. با یک "اومدم" تماس را قطع م...
بروزرسانی در : ۲۴۳ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 44
جوابی که میدهم باب دلم نیست. تنها برای نجات غروریست که وحید به خاک و خون کشیدش. - فرار؟! وحید فکر نمیکنی قدرت توهمت زیادی بالا رفته؟ اون از رفتارت تو کافه که انگار من آویزونتم و تو داری دست رد به سینهی من میزنی. اینم از الان. مثلا خیلی تحفهای وحید شیرودی؟ قحطی آدمه، من موندم بچسبم به توی...
بروزرسانی در : ۲۴۳ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 45
* خاکسپاری حاج خانوم خیلی غمانگیز گذشت. شکستن شوهرش را به چشم و عیان میدیدم و گریههای بیصدای محسن دلم را میسوزاند. در این میان نبود احسان خیلی به چشم میآمد. بارانی که میبارید هم از یک طرف به غمانگیز بودن فضا دامن میزد. باری که احسان باید به دوش میگرفت را، وحید و حسین گردن گرفتند و محسن ...
بروزرسانی در : ۲۴۰ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 46
با چشم و ابرو میخواهد ساکت شوم. اما انگار همین یک جمله برای روشن کردن آتش مامان کافیست. - همینو بگو. کنار بابا مینشیند و قرص را به دستش میدهد. - هر بار حلوا و خرما چرخوندن، سیروس نه نگفته. بابا، من که نمیتونم بگم جلوی جماعت بهت تعارف نکنن. خودت چرا حواست نیست؟ مثلا روتو بکنی اونور حلوا بخ...
بروزرسانی در : ۲۴۰ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 47
* به تاج تخت تکیه داده و زانوهایم را کمی بالا میآورم. گوشی به دست، گوشهی پرده را کنار میزنم. مکالمهام با همدم، چند دقیقهایست که به پایان رسیده اما هنوز گوشی را زمین نگذاشتهام. به او قول دادم چند روزی به کافه بروم تا دست تنها نباشد. نیمی از فکرم درگیر اصرارهای همدم است و نیم دیگر، درگیر خان...
بروزرسانی در : ۲۴۰ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 48
ضربهی آرامی روی زانویم میزند. نفس آه مانندش را بیرون داده و از روی تخت برمیخیزد. - خیلی از آدما تا خودشون همه چیو تجربه نکنن، دست بردار نیستن. مثل ماریه فکر میکنند قصهی خودشون با همهی دنیا فرق داره. یکیش همین نازی... این همه گفتیم نه خودت نه سروش، هنوز به بلوغ ازدواج نرسیدین. جفت پاشو کر...
بروزرسانی در : ۲۳۸ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 49
در همان تاریکی، میبینم که قدمهای سریعی برمیدارد. نزدیک در که میشود، صورتش از لبخندی صمیمانه پر شده است. چین ریزی را میبینم که در این مدت، به وسط پیشانیاش چسبیده و حتی موقع خندیدن هم کنار نمیرود. میشود این نوع لبخند وحید را هم به دلتنگی تعبیر کنم؟ اجازهاش را دارم؟ این حس، مشمول خیالبافی ن...
بروزرسانی در : ۲۳۸ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 50
قاشقش را دوباره میان پیاله فرو میبرد. - معلومه. همینه دیگه. یه آشپزی هم بلد نیستی. معلومه کسی نمیگیردت دیگه. مگر چند لحظه پیش حرف از ریزه میزه ماندن من نبود؟ چه شد که به این سرعت بحث را به بخت من کشاند؟! ابرو در هم میکشم. تلاشی برای نرم کردن لحنم ندارم. - مگه هتل یا رستورانه که کسی بخواد وا...
بروزرسانی در : ۲۳۵ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 51
* خیابان شلوغ را قدم زنان رو به پایین طی میکنم. با اینکه باران نم نم میبارد و چتری همراهم نیست، عجلهای در به پایان رساندنش ندارم. گاهی برای تماشای تزیینات کریسمسی بعضی از مغازههای بزرگ و پاساژها میایستم و بعد از دقایقی دوباره به راه میافتم. دنبال ایدههای جذاب اما کم هزینه میگردم تا بتوان...
بروزرسانی در : ۲۳۳ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 52
نارضایتی از نگاهش میچکد اما فعلا جایی برای اعتراض و غر زدن ندارد. ناچارا کاپشنش را میپوشد و از پشت پیشخوان بیرون میآید. همدم با چشم غره همراهیاش میکند. هادی در جواب اخمی تحویل او داده و رو به من برمیگوید. - واسه خاطر تو میرما. وگرنه این خانم از صبح... میتوانم باقی حرف بیادبانهاش را حدس ...
بروزرسانی در : ۲۳۳ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 53
با برگشتن هادی حرفمان نیمه میماند. حداقل این بار خریدها را درست انجام داده. کاغذهای کادوی براق را دور کارتنهای کوچک میپیچیم و روبان را دورشان به شکل پاپیون میبندیم. هادی بیخیال پنبهها نمیشود. آنها را کمی از هم باز کرده و از بیرون، پایین شیشه طوری میچسباند که شبیه به برف نشسته روی زمین با...
بروزرسانی در : ۲۳۳ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 54
شانه بالا میاندازم. - میل نداشتم.تو کافه قهوه خوردم انگار دلمو زده. گوشت کم حجم بازویم را به راحتی میان دو انگشت شست و اشارهاش میگیرد. - خیلی جون داری، با قهوه هم اشتهاتو میسوزونی؟ همین آت آشغالارو میخوری که اسکلتت مونده. دستش را که میکشد، جای انگشتانش روی بازویم را میمالم. با آرنج ضربه...
بروزرسانی در : ۲۳۱ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 55
- ممکنه. بدبختیش اینه طرف حسابمون بقالی سر کوچه که نیست. یه شرکت پتروشیمی کله گندهست که صد تا وکیل کارکشته داره. ار کدومشون تنهایی بلدن سرتو بکنن زیر اب و صد تا پاپوش برات بسازن. بعد یه کاری باهات کنن که پسموندهت ازشون تشکر هم بکنه. بگه دمتون گرم، از اولشم اشتباه از من بود. وحید دو بار شکایت کر...
بروزرسانی در : ۲۳۰ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 56
* بوی بادمجانهای سرخ شده را عمیقا به مشام میکشم. بویش حتی از بوی پیازهایی که در حال سرخ شدن میباشند نیز دلانگیزتر است. چقدر خالهی این دختر را دوست دارم؛ دختر درون سریال را میگویم. همان که از کمال، از عشقش جدا مانده. حمایتهای بعضا زیرپوستی و بعضا آشکار این زن، عجیب به دلم مینشیند. زبان تند...
بروزرسانی در : ۲۲۵ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 57
وحید چاییاش را در دست میگیرد و میپرسد: - مامان به شما نگفت کجا میره؟ زنگ زدم روشنا، اونم خبر نداشت. - بچه که نیست مادر. صبح تا شب تو خونه تنهاست. حتما رفته یه پیادهروی کنه. یه خریدی کنه... شیرین! یه بالش بیار واسه وحید، بذاره زیر دستش. به تلافی حرفی که هنگام ورود به خانه زد، شانهای بالا ...
بروزرسانی در : ۲۲۵ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 58
- فردا قرار بذاریم یه جا، حضوری تعریف کن چی شده. ولی نه مثل حسین با سانسور. سیر تا پیاز. بعد از چند ثانیه مکث موافقت میکند. اجازه نمیدهم برای چنین قراری، جایی دم دستی مانند خانهی ما را انتخاب کند. میخواهم در این قرار با خود وحید تنها باشم. - میگم... من فردا میرم کلاس. مجسمهسازی دارم. ساعت ...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 59
- بچه تو چه جونی داری! یه ساعته عین سونیک سرعت گرفتی، عین خیالتم نیست. دو دقیقه بشینیم اینجا، نفسم گرفت. به دنبال این حرفش، با خنده روی نیمکتی که سر راهمان است مینشینیم. در همان لحظهی اول، تمام سرمای نیمکت سیمانی به تنم مینشیند و در خود جمع میشوم. - خوب! تا از سرما نکشتیمون حرف بزن ببینم چه...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 60
چند قدم با سرعت برمیدارم و روبرویش میایستم. - چرا هیشکی نیاد؟ مثلا من... مگه من دنبال کار نمیگردم؟ تو فکر کن تو اون... نفسهایش به یک مرتبه تند میشود. این را از بالا و پایین رفتن سریع قفسهی سینهاش میفهمم. اخمی غلیظ بر چهره نشانده و با صدایی نسبتا بلند میان کلامم میپرد. - فکرشم نکن. مگه ...
بروزرسانی در : ۲۲۰ روز پیش
