پارت پنجاه و پنجم :

- ممکنه. بدبختیش اینه طرف حسابمون بقالی سر کوچه که نیست. یه شرکت پتروشیمی کله گنده‌ست که صد تا وکیل کارکشته داره. ار کدومشون تنهایی بلدن سرتو بکنن زیر اب و صد تا پاپوش برات بسازن. بعد یه کاری باهات کنن که پسموندهت ازشون تشکر هم بکنه. بگه دمتون گرم، از اولشم اشتباه از من بود. وحید دو بار شکایت کرده به جایی نرسیده. این سری علنا گفتن موی دماغمون بشی، خودمون دمتو می‌چینیم.
با هر جمله‌ی حسی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنههه

    0

    هولی شت....منم بین دوراهی موندم: یا احسان می میره و حسین با روشنا ازدواج می کنه، یا احسان برمی گرده و حسین هم یه دختر گوگولی و ناناز گیرش میاد....که ایدوارم گزینه ی دوم باشه🤲

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    حسین... آدم خیلی دوست داشتنی این داستانه.❤️

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️