گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت پنجاه و هفتم :
وحید چاییاش را در دست میگیرد و میپرسد:
- مامان به شما نگفت کجا میره؟ زنگ زدم روشنا، اونم خبر نداشت.
- بچه که نیست مادر. صبح تا شب تو خونه تنهاست. حتما رفته یه پیادهروی کنه. یه خریدی کنه... شیرین! یه بالش بیار واسه وحید، بذاره زیر دستش.
به تلافی حرفی که هنگام ورود به خانه زد، شانهای بالا میاندازم.
- عمو وحید که سنی نداره، بالش زیر دستش بزنه. بذار صاف بشینه ستون فقراتØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
شیرین قشنگم.
۷ ماه پیشZahra
0وحید واقعا چند چنده با خودش؟ الان شیرین بچه می بینه که بهش میگه عمو؟یا اونقدر بزرگ که باهاش دردودل کنه؟ وحید تکلیفش با خودشم معلوم نیست
۷ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
یکی باید دل وحیدو بشکافه، حرفاشو بکشه بیرون.🥰
۷ ماه پیشآنههه
0ماشاالله بهانه...حالا شیرین فرصت داره خورش رو توی دل وحید جا کنه...آفرین دختر✨️
۷ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
اگه وحید شیرودی جفتک نندازه و با دل این بچه راه بیاد.
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

م.ر
0به به تلاشتو بکن شیرین گیان