پارت چهل و نهم :

در همان تاریکی، می‌بینم که قدم‌های سریعی برمی‌دارد. نزدیک در که می‌شود، صورتش از لبخندی صمیمانه پر شده است. چین ریزی را می‌بینم که در این مدت، به وسط پیشانی‌اش چسبیده و حتی موقع خندیدن هم کنار نمی‌رود. می‌شود این نوع لبخند وحید را هم به دلتنگی تعبیر کنم؟ اجازه‌اش را دارم؟ این حس، مشمول خیالبافی نمی‌‍شود؟!
اول دستش را جلو می‌آورد و با برخورد کوتاهی که به دستم دارد، سینی را از د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    اخ سرکار داریم با این جور آدما کسی راه حل نداره😢😢

    ۸ ماه پیش
  • آنههه

    0

    واااا، یعنی چی که همینقدر موندی؟ بی تربیت...تو خوبی زنیکه سلی،طه😒😒

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️