پارت پنجاه و چهارم :

شانه بالا می‌اندازم.
- میل نداشتم.تو کافه قهوه خوردم انگار دلمو زده.
گوشت کم حجم بازویم را به راحتی میان دو انگشت شست و اشاره‌اش می‌گیرد.
- خیلی جون داری، با قهوه هم اشتهاتو می‌سوزونی؟ همین آت آشغالارو می‌خوری که اسکلتت مونده.
دستش را که می‌کشد، جای انگشتانش روی بازویم را می‌مالم. با آرنج ضربه‌ای به پهلویش می‌زنم.
- چته؟ دستم شکست.
انگار سر به سر من گذاشتن، برایØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنههه

    1

    بیچاره نفس که باباش تو اولین روزهاش کنارش نبود😭😭

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    طفلک دخترک💔

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️