گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت پنجاه و چهارم :
شانه بالا میاندازم.
- میل نداشتم.تو کافه قهوه خوردم انگار دلمو زده.
گوشت کم حجم بازویم را به راحتی میان دو انگشت شست و اشارهاش میگیرد.
- خیلی جون داری، با قهوه هم اشتهاتو میسوزونی؟ همین آت آشغالارو میخوری که اسکلتت مونده.
دستش را که میکشد، جای انگشتانش روی بازویم را میمالم. با آرنج ضربهای به پهلویش میزنم.
- چته؟ دستم شکست.
انگار سر به سر من گذاشتن، برایØ

لطفا صبر کنید...

آنههه
1بیچاره نفس که باباش تو اولین روزهاش کنارش نبود😭😭