دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه گیان یعنی جان اثر فاطمه اصغری

رمان گیان یعنی جان

  • زبان فارسی
  • 168.5K 👁
  • 313 ❤️
  • 600 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

شیرین، دختری عاشق ادبیات کلاسیک، از کودکی شیفته وحید، همسایه بزرگ‌ترش می‌شود. عشقش مانند اسب تروآ، از درون او را اسیر می‌کند؛ او را "دیده‌بان" می‌نامند و شیرین سال‌ها از پشت پرده تماشایش می‌کند، حتی رشته تحصیلی‌اش را تغییر می‌دهد تا به او نزدیک‌تر شود. در خیال، در آغوش وحید است، اما در واقعیت، او همچنان دختر کوچک همسایه باقی می‌ماند. در این میان، بحران خانواده را فرا می‌گیرد: داماد خانواده (احسان) ناگهان ناپدید می‌شود، همزمان با تولد نوه‌شان از روشنا، خواهر وحید. دو خانواده برای یافتن احسان و حمایت از روشنا متحد می‌شوند. شیرین نیز همراه وحید در این مسیر پر پیچ و خم قرار می‌گیرد. نزدیکی اجباری، راز عشق پنهان شیرین را برملا می‌کند. اما وحید با رد قاطع، دل شیرین را می‌شکند. او که خود را "عروس ناکام" می‌نامد، تصمیم می‌گیرد از این عشق یک‌طرفه رها شود؛ حتی اگر زخم وحید تا ابد در دلش بماند. شیرین می‌کوشد قلبش را از دام عشق بیرون کشد و شاید روزی، شیرین قصه‌ای دیگر شود.

پارت اول

تخمه را میان دندانهای جلویی‌ام می‎‌شکنم. ‌نمی‌دانم بار چندمی است که داریم به بهانه‌ی دورهمی، فیلم نامزدی وحید را تماشا می‌کنیم. بعد از فوت پدر وحید، مادرش هر هفته این فیلم را از اول تا آخر تماشا می‌کرد. ثانیه‌هایی از فیلم را که عمو مصطفی در آن‌ها حضور داشت با نگاهش می‌بلعید و چشمانش پر از اشک می‌شد. با این که وحید اصرار داشت فیلم را بشکند و دور بیاندازد، اما ماریه خانم دست بردار نبود. بیشتر مواقع هم من و مامان همراهی‌‌اش می‌کردیم.
هر بار چشم او به دنبال عمو مصطفی‌ست و چشم من دنبال شیرین شانزده ساله. حرص موهایی را می‌خورم که با مدلی به شدت زنانه بالای سرم جمع شده و هیچ ربطی به یک دختر شانزده ساله ندارد. لباس یقه باز و آن دامن ماهی‌اش هم همینطور.
اگر دست خودم بود زمان را به عقب برمی‌گرداندم. تک تک گیره‌های سنجاق را از لای موهایم باز می‌کردم و می‌گذاشتم به حال خودشان رها دور شانه‌هایم بریزند. آن رژگونه‌های تیره را هم از روی لپش پاک می‌کردم. آن وقت کسی هم نمی‌فهمید که لباس زیر خواهر بزرگترم را پوشیده و درونش را با جوراب پر کرده‌‍ام.
شوری تخمه‌ها را با زبان از روی لبم می‌گیرم. سرم را تبه چپ و راست تکان می‌دهم. چقدر سرم سبک شده است! دوباره چشمم به تصویر خودم در فیلم گیر می‌کند. چرا مامان دوتا از آن نیشگون‌های جانانه‌اش نثارم نکرده بود؟ یکی کافی بود تا سر جایم بنشینم؟ میان دسته‌ای که دست هم را گرفته و کردی می‌رقصند، تک و تنها با دستمال قرمز رنگی جولان می‌دهم، بدون اینکه چیزی از رقصشان بلد باشم.
هر بار که موقع آن رقص اغراق آمیز دستم را بالا می‌برم، گوشه‌ای از سیاهی جوراب از زیر بغلم بیرون می‌زند و من برای بار هزارم به شیرین شانزده ساله لعنت می‌فرستم.
من هم فرق چندانی با زنعمو ماریه ندارم؛ از تکرار خسته نمی‌شوم. هر بار فیلم که را می‌بینم، بیشتر از دفعه‌ی قبل به دختری که با لباس سفید کنار وحید نشسته و دستبندی از گل‌های ریز روی مچش نشانده حسادت می‌کنم و ناخواسته پایین تی‌شرتم میان مشتم مچاله می‌شود.
مامان می‌گوید نباید از بعضی اتفاق‌ها خوشحال شد؛ اما خوب شد که همان ماه‌های اول، همه چیز میان نفس و وحید به هم خورد. اگر او نفس وحید می‌ماند، قطعا نفس من بند می‌آمد!
صدای آیفون باعث می‌شود زنعمو دستپاچه کنترل را از روی میز برداشته و فیلم را قطع کند. حتی به ساعت نگاه نمی‌کند. از دو زنگی که پشت سر هم به صدا درمی‌آید مطمئن است وحید امده. پیاله‌ی تخمه را روی میز می‌گذارم. به سمت آیفون می‌روم. گوشی را برمی‌دارم و می‌پرسم: "کیه؟"
صدای مردانه و شوخش در گوشم می‌پیچد:
-  شیرین گیان باز خونه مایی که. بچه مگه شما خونه زندگی ندارین؟
دکمه‌ی باز شدن در را می‌زنم و همزمان جوابش را می‌دهم.
-  تا بار تخمه‌ای که واسه زنعمو رسیده تموم نشه من جایی نمیرم. در جریانی که.
-  دختر بذار برسه بعد شروع کن به اذیت کردنش.
با صدای مامان گوشی را سرجایش می‌گذارم. شنیدن صدایش برایم دلچسب است اما دیدن تصویرش چیز  دیگری‌ست. مامان استکان‌های چایی را از روی میز برمی‌دارد و به آشپزخانه می‌برد. زن‌عمو هم سراغ دستگاه پخش رفته تا سی دی نامزدی وحید را از داخل دستگاه دربیاورد و به خیال خودش آثار جرم را پاک کند. نمی‌داند حالت چشم‌هایش زودتر دستش را رو می‌کنند.
در راهرو را باز می‌کنم و کنار در به انتظارش می‌ایستم. در بن بست کوتاهمان تنها خانه‌ی وحید و خانه‌ی آقای اوحدی‌ست که هنوز به شکل قبل مانده و بازسازی نشده‌‌اند. خانه‌ی ما سه سال پیش از حالت ویلایی درآمد و به ساختمانی پنج طبقه تبدیل شد که دو طبقه از آن به سازنده متعلق بود. هر بار که همسایه‌ها سر هزینه‌ی شارژ یا دم در گذاشتن آشغال‌ یا چیزهایی از این دست بحثشان می‌شد، می‌فهمیدم چرا هیچ وقت آقا مصطفی و وحید راضی به بازسازی مشارکتی خانه نشدند.
نگاهش می‌کنم. چند تار سفید میان موهایش پیدا و صورتش جاافتاده‌تر از چند سال پیش شده است. دارد کفش‌هایش را در پاگردی درمی‌آورد. همانطور که خم شده سرش را بالا می‌آورد تا من را بالای این سه پله‌ی مرمری ببیند؛ یعنی متوجه تغییر موهایم خواهد شد؟!
-  من اگه به فرزندی قبولت می‌کردم، اینقدر نمی‌دیدم تو رو. از تخمه‌ها چیزی هم مونده واسه من یا تهشو دراوردی؟
نیشم شل می‌شود. در را رها می‌کنم تا از پله‌ها که بالا آمد، سر راهش نباشم. چقدر بوی عطرش را دوست دارم. کاش نفهمد چند پاف از عطرش را بی‌اجازه به لباسم زده‌ام؛ این بو ذخیره‌ی شبانه‌ است. شب تی‌شرتم را زیر بالشتم می‌گذارم تا خیال کنم خودش پیشم است.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان گیان یعنی جان

  • mary

    در پارت 1491

    از دست تو شیرین ،باز افتادی تو دام این وحبد شیرودی 😭😂

    دیروز
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    چقدرم بدش میاد😅😅

    ۲۲ ساعت پیش
  • آنههه

    در پارت 1480

    اومدم بعد مدت ها اعلام حضور کنم بگم طرفدار شیپ شیرین و بابکم..این دو تا به هم نرسن من خودمو می کشم..بابک پسر منطقی منن💝✨️🥰

    ۱ هفته پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزممممم. شما بودی ترکیب بارین‌و اعلام کردی آنه جان؟😁😁😅

    ۱ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 80

    عه مبارکهه .. قدم نو رسیده شون به دنیا اومد

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💋💋💋

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 70

    این نازی خواهرشیرینه؟

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بله❤️❤️

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 60

    چه خوب داره جلو میره داستان..🥰 خسته نباشید

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشید.❤️

    ۲ هفته پیش
  • فاطیما

    0

    نویسنده جان برای من تکراری! بقییه دوستان هم تایید کردند اگر زحمتی نیست مجدد پارتهای جدید رو بارگذاری کنید ممنونم

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزم بله حق با شماست. پارتا پاک شدن. سعی میکنم تا اخر شب پارتای جدید رو جایگزین کنم.

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    فاطیما جان سه تا پارت تپل بارگذاری شد.

    ۲ هفته پیش
  • آنههه

    1

    چرا پارتا تکراریهه

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    به تلافی الان سه تا پارت طولانی رفت روی اپ.❤️

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 20

    داستانش برام جالب شد.. دوست دارم ادامه اشو بخونم 🤩

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۲ هفته پیش
  • فاطیما

    3

    سلام نویسنده جان چرا پارتها تکراری اند!! خودت میدونی که چقدر انتظار سخته و ما برای پارت جدید در انتظاریم🥲

    ۲ هفته پیش
  • ققنوس مدادی ۲۷

    در پارت 1410

    نهه شیرین با بابک اکی نشهه لطفاا 😒

    ۳ هفته پیش
  • بریم😈😜

    در پارت 1150

    بریمم ببینیم چ. کرده این وحید شیرودی با شیرین گیان😈

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    🥰🥰

    ۳ هفته پیش
  • حدیث

    در پارت 1410

    عالی نویسنده جان لطفاً پارت های بیشتری قرار بدید با وجود دوتا بچه منتظر پارت های رمان شما هستم

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سلام حدیث جان. به روی چشم

    ۳ هفته پیش
  • مریم

    در پارت 1410

    چه عصبانی شده معصومه خانم حق هم داره🤭🤭

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😁😅

    ۳ هفته پیش
  • فاطیما

    در پارت 1400

    ای بابا از خاک بر سرت وحید رسیدی به خاک بر سر خودت! همش تقصیر وحیده😒😕

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💔💔💔

    ۳ هفته پیش
  • مرضیه

    در پارت 1400

    چقدر از این بابک داره خوشم میاد🤩🤩 والا بهترین کیسه برا شیرین جقدر قشنگ قدر دخترمونو میدونه .به این میگن مرردد👌👌

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    اگه این شیرین یه کم عاقل باشه...

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️