دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه گیان یعنی جان اثر فاطمه اصغری

رمان گیان یعنی جان

  • زبان فارسی
  • 158.2K 👁
  • 300 ❤️
  • 539 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه گیان یعنی جان

شیرین، دختری عاشق ادبیات کلاسیک، از کودکی شیفته وحید، همسایه بزرگ‌ترش می‌شود. عشقش مانند اسب تروآ، از درون او را اسیر می‌کند؛ او را "دیده‌بان" می‌نامند و شیرین سال‌ها از پشت پرده تماشایش می‌کند، حتی رشته تحصیلی‌اش را تغییر می‌دهد تا به او نزدیک‌تر شود. در خیال، در آغوش وحید است، اما در واقعیت، او همچنان دختر کوچک همسایه باقی می‌ماند. در این میان، بحران خانواده را فرا می‌گیرد: داماد خانواده (احسان) ناگهان ناپدید می‌شود، همزمان با تولد نوه‌شان از روشنا، خواهر وحید. دو خانواده برای یافتن احسان و حمایت از روشنا متحد می‌شوند. شیرین نیز همراه وحید در این مسیر پر پیچ و خم قرار می‌گیرد. نزدیکی اجباری، راز عشق پنهان شیرین را برملا می‌کند. اما وحید با رد قاطع، دل شیرین را می‌شکند. او که خود را "عروس ناکام" می‌نامد، تصمیم می‌گیرد از این عشق یک‌طرفه رها شود؛ حتی اگر زخم وحید تا ابد در دلش بماند. شیرین می‌کوشد قلبش را از دام عشق بیرون کشد و شاید روزی، شیرین قصه‌ای دیگر شود.

پارت اول

تخمه را میان دندانهای جلویی‌ام می‎‌شکنم. ‌نمی‌دانم بار چندمی است که داریم به بهانه‌ی دورهمی، فیلم نامزدی وحید را تماشا می‌کنیم. بعد از فوت پدر وحید، مادرش هر هفته این فیلم را از اول تا آخر تماشا می‌کرد. ثانیه‌هایی از فیلم را که عمو مصطفی در آن‌ها حضور داشت با نگاهش می‌بلعید و چشمانش پر از اشک می‌شد. با این که وحید اصرار داشت فیلم را بشکند و دور بیاندازد، اما ماریه خانم دست بردار نبود. بیشتر مواقع هم من و مامان همراهی‌‌اش می‌کردیم.
هر بار چشم او به دنبال عمو مصطفی‌ست و چشم من دنبال شیرین شانزده ساله. حرص موهایی را می‌خورم که با مدلی به شدت زنانه بالای سرم جمع شده و هیچ ربطی به یک دختر شانزده ساله ندارد. لباس یقه باز و آن دامن ماهی‌اش هم همینطور.
اگر دست خودم بود زمان را به عقب برمی‌گرداندم. تک تک گیره‌های سنجاق را از لای موهایم باز می‌کردم و می‌گذاشتم به حال خودشان رها دور شانه‌هایم بریزند. آن رژگونه‌های تیره را هم از روی لپش پاک می‌کردم. آن وقت کسی هم نمی‌فهمید که لباس زیر خواهر بزرگترم را پوشیده و درونش را با جوراب پر کرده‌‍ام.
شوری تخمه‌ها را با زبان از روی لبم می‌گیرم. سرم را تبه چپ و راست تکان می‌دهم. چقدر سرم سبک شده است! دوباره چشمم به تصویر خودم در فیلم گیر می‌کند. چرا مامان دوتا از آن نیشگون‌های جانانه‌اش نثارم نکرده بود؟ یکی کافی بود تا سر جایم بنشینم؟ میان دسته‌ای که دست هم را گرفته و کردی می‌رقصند، تک و تنها با دستمال قرمز رنگی جولان می‌دهم، بدون اینکه چیزی از رقصشان بلد باشم.
هر بار که موقع آن رقص اغراق آمیز دستم را بالا می‌برم، گوشه‌ای از سیاهی جوراب از زیر بغلم بیرون می‌زند و من برای بار هزارم به شیرین شانزده ساله لعنت می‌فرستم.
من هم فرق چندانی با زنعمو ماریه ندارم؛ از تکرار خسته نمی‌شوم. هر بار فیلم که را می‌بینم، بیشتر از دفعه‌ی قبل به دختری که با لباس سفید کنار وحید نشسته و دستبندی از گل‌های ریز روی مچش نشانده حسادت می‌کنم و ناخواسته پایین تی‌شرتم میان مشتم مچاله می‌شود.
مامان می‌گوید نباید از بعضی اتفاق‌ها خوشحال شد؛ اما خوب شد که همان ماه‌های اول، همه چیز میان نفس و وحید به هم خورد. اگر او نفس وحید می‌ماند، قطعا نفس من بند می‌آمد!
صدای آیفون باعث می‌شود زنعمو دستپاچه کنترل را از روی میز برداشته و فیلم را قطع کند. حتی به ساعت نگاه نمی‌کند. از دو زنگی که پشت سر هم به صدا درمی‌آید مطمئن است وحید امده. پیاله‌ی تخمه را روی میز می‌گذارم. به سمت آیفون می‌روم. گوشی را برمی‌دارم و می‌پرسم: "کیه؟"
صدای مردانه و شوخش در گوشم می‌پیچد:
-  شیرین گیان باز خونه مایی که. بچه مگه شما خونه زندگی ندارین؟
دکمه‌ی باز شدن در را می‌زنم و همزمان جوابش را می‌دهم.
-  تا بار تخمه‌ای که واسه زنعمو رسیده تموم نشه من جایی نمیرم. در جریانی که.
-  دختر بذار برسه بعد شروع کن به اذیت کردنش.
با صدای مامان گوشی را سرجایش می‌گذارم. شنیدن صدایش برایم دلچسب است اما دیدن تصویرش چیز  دیگری‌ست. مامان استکان‌های چایی را از روی میز برمی‌دارد و به آشپزخانه می‌برد. زن‌عمو هم سراغ دستگاه پخش رفته تا سی دی نامزدی وحید را از داخل دستگاه دربیاورد و به خیال خودش آثار جرم را پاک کند. نمی‌داند حالت چشم‌هایش زودتر دستش را رو می‌کنند.
در راهرو را باز می‌کنم و کنار در به انتظارش می‌ایستم. در بن بست کوتاهمان تنها خانه‌ی وحید و خانه‌ی آقای اوحدی‌ست که هنوز به شکل قبل مانده و بازسازی نشده‌‌اند. خانه‌ی ما سه سال پیش از حالت ویلایی درآمد و به ساختمانی پنج طبقه تبدیل شد که دو طبقه از آن به سازنده متعلق بود. هر بار که همسایه‌ها سر هزینه‌ی شارژ یا دم در گذاشتن آشغال‌ یا چیزهایی از این دست بحثشان می‌شد، می‌فهمیدم چرا هیچ وقت آقا مصطفی و وحید راضی به بازسازی مشارکتی خانه نشدند.
نگاهش می‌کنم. چند تار سفید میان موهایش پیدا و صورتش جاافتاده‌تر از چند سال پیش شده است. دارد کفش‌هایش را در پاگردی درمی‌آورد. همانطور که خم شده سرش را بالا می‌آورد تا من را بالای این سه پله‌ی مرمری ببیند؛ یعنی متوجه تغییر موهایم خواهد شد؟!
-  من اگه به فرزندی قبولت می‌کردم، اینقدر نمی‌دیدم تو رو. از تخمه‌ها چیزی هم مونده واسه من یا تهشو دراوردی؟
نیشم شل می‌شود. در را رها می‌کنم تا از پله‌ها که بالا آمد، سر راهش نباشم. چقدر بوی عطرش را دوست دارم. کاش نفهمد چند پاف از عطرش را بی‌اجازه به لباسم زده‌ام؛ این بو ذخیره‌ی شبانه‌ است. شب تی‌شرتم را زیر بالشتم می‌گذارم تا خیال کنم خودش پیشم است.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان گیان یعنی جان
  • مینا

    در پارت 1300

    به نظر من هم از فکر وحید بیا بیرون دختر

    دیروز
  • سپید

    0

    عزیزم کی تموم میشه ؟ من میخوام یکجا بخونم

    ۴ روز پیش
  • Zahra

    در پارت 1282

    توروخدا یکم بیشترپارت بذار:))انقد این رمان خوبه که دوست دارم تندتند تا تهشو بخونم سریعتر

    ۱ هفته پیش
  • لیلی

    در پارت 1262

    سلا نویسنده جان رمانتون بسیار زیبا و دلنشین هست فقط لطفا بیشتر پارت بگذارید فاصله ی پارت گذاری خیلی زیاده

    ۲ هفته پیش
  • فریبا

    در پارت 1260

    مثل همیشه عالی ممنون نویسنده عزیز 🌹

    ۲ هفته پیش
  • Zahra

    در پارت 1262

    نویسنده عزیز،ممنونم برای این پارت ها،فقط میشه سرعت این داستانو یکم بیشتر کنین؟دو تا پارت تو هفته خیلی کمه :((

    ۲ هفته پیش
  • مینا

    در پارت 1240

    بابا شیرین پروندع وحید رو ببند بزار کنار بعن تمیخورین به نطرم

    ۳ هفته پیش
  • مینا

    در پارت 1230

    موافقم مگر این که تصادف کرده باشه یا خودش یا نزدیکا نش

    ۳ هفته پیش
  • یاس

    0

    اول از همه بابت این رمان زیبا ممنونم واقعا قلم تون زیباست ی سوال تعداد پارت های که برای این رمان در نظر دارین چنده ؟

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سلام عزیزدلم. تعداد پارت‌ها مشخص نیست ولی به یک سوم پایانی رسیدیم‌❤️

    ۳ هفته پیش
  • مریم

    در پارت 1240

    وحید گفته مشکل داره از اون ور شیرین حق داره🥲🥲

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    👍👍❤️

    ۳ هفته پیش
  • فاطیما

    در پارت 1240

    مثل همیشه زیبا و دوست داشتنی🙏☺️

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    قربونتون❤️

    ۳ هفته پیش
  • فریبا

    در پارت 1241

    فکر کنم یه کوچولو داره جلو جلو فکر میکنه باید صبر کنه تا وحید براش توضیح بده جریان از چه قرار بوده ممنون نویسنده جان 🌹❤️

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️❤️

    ۳ هفته پیش
  • فریبا

    در پارت 1220

    خیلی عشق بین شیرین و وحید دا دوست دارم خیلی دلچسبه ممنون از نویسنده عزیز🌹❤️

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشی❤️❤️

    ۴ هفته پیش
  • فریبا

    در پارت 1210

    ممنون از رمان زیبا❤️🌹 واقعا قلمی قوی و با جزئیات کامل بیان شده

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزی شما. به مهر می‌خونی❤️

    ۴ هفته پیش
  • ...

    در پارت 1170

    دستت درد نکنه عزیزم این چند پارت خیلییی چسبیدد😍✨❤️

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    ❤️❤️نوشنگاهتون

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟