پارت پنجاه و هشتم :

- فردا قرار بذاریم یه جا، حضوری تعریف کن چی شده. ولی نه مثل حسین با سانسور. سیر تا پیاز.
بعد از چند ثانیه مکث موافقت می‌کند. اجازه نمی‌دهم برای چنین قراری، جایی دم دستی مانند خانه‌ی ما را انتخاب کند. می‌خواهم در این قرار با خود وحید تنها باشم.
- میگم... من فردا میرم کلاس. مجسمه‌سازی دارم. ساعت دو تموم میشه. بیا دنبالم. یه بخشی از راه‌و پیاده برمی‌گردیم. همونجا تعریف کن... دیگه کافه‎Û

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنههه

    0

    واااای منم عاشق چنار های خیابون ولیعصرم...ما چقد شباهت داریم😍😍

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    چه سعادتی❤️🥰 من عاشق سنگ به سنگ این شهرم❤️چنارا هم که عشقن

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️