لیست کلیه پارتهای رمان گیان یعنی جان : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 140
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 1
تخمه را میان دندانهای جلوییام میشکنم. نمیدانم بار چندمی است که داریم به بهانهی دورهمی، فیلم نامزدی وحید را تماشا میکنیم. بعد از فوت پدر وحید، مادرش هر هفته این فیلم را از اول تا آخر تماشا میکرد. ثانیههایی از فیلم را که عمو مصطفی در آنها حضور داشت با نگاهش میبلعید و چشمانش پر از اشک می...
بروزرسانی در : ۲۴۹ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 2
- سهم خودمو که روز اول بردم خونهمون. اینا که دارم میخورم از سهم توئه که اون هفته داییت آورد. از دم در سلام بلندی به مامان و زنعمو میکند. - من بفهمم کی تو رو تو همه چی زندگی من شریک کرده. دماغم را بین دو انگشت اشاره و وسطش میکشد و کیفش را به دستم میدهد. حین درآوردن کتش میگوید: - سرتق...
بروزرسانی در : ۲۴۹ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 3
نشخوار ذهنیام شروع نشده با صدای گوشیام پایان میگیرد. کوپر سریع شروع به پارس کردن میکند. نیشخندی میزنم و سعی میکنم صورت سرخ شدهی وحید را تصور کنم. با خندهای فروخورده تماس را وصل و سلام میکنم. عصبانیتی در صدایش نیست. یعنی نقشهام نگرفته؟! - بچه پررو وایسا این غورهها برسن بعد بخور. پاش...
بروزرسانی در : ۲۴۹ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 4
مامان قابلمهی کوچک روحی را با خورشت قورمه سبزی پر کرد. عادت داشت اول روغن روی خورشت را در پیالهای جدا کند و بعد آن روغن را روی ظرفهای خورشتی که کشیده شده بریزد. میگفت اینطوری روغن بین ظرفها به اندازهی مساوی تقسیم میشود و ظاهر بهتری هم دارد. کشیدن پلو را هم به من واگذار کرده بود. پلو را در...
بروزرسانی در : ۲۴۹ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 5
خندید. موقع خنده چالی عمودی به شکل خط یک طرف گونهاش میافتاد که میان ته ریشش چندان پیدا نبود. اما چهرهاش را بامزه میکرد. - نه عزیزم. فقط دل دل میزدم واسه یه قاشق از این خورشته. یادم نبود اینجا یکی همه جوره هوامو داره. تا خواستم جملهاش را به خودم بگیرم و از شنیدن این حرف ذوق کنم، جملهاش ...
بروزرسانی در : ۲۴۹ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 6
زنعمو ماریه گوشی آیفون را برداشت و وحید را صدا زد. تعارفی هم به من زد که وارد خانه شوم و این یعنی بیش از حد مجازش دم در ماندهایم. به ناچار قدمی به عقب برداشتم و خداحافظی کردم. وحید پیش از اینکه در را ببندد، انگار که چیزی یادش آمده باشد صدایم زد. - شیرین، شیرین! شب... حالا یا فردا صبح یادم باشه...
بروزرسانی در : ۲۴۹ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 7
لبخندش را حتی از پشت گوشی هم میتوانم ببینم. - پس چی خیال کردی؟ دختر این خونه رو میذارم تنها بره بیاد؟ من باشم خیال حسین هم راحتتره. زیرلبی به جملهاش تبصرهای اضافه میکنم. - خیال منم راحتتره. - جان؟! نشنیدم. کاش بهانهای داشتم تا هر دقیقه یک بار من را جانش خطاب کند. نفس بلند اما ...
بروزرسانی در : ۲۴۹ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 8
لبخند کم جانی رو به من زد. او هم معتقد بود نازنین زیادی نازک نارنجی و لوس بار آمده است. دستهایش را در هم گره زد و تنهاش را رو به جلو خم کرد تا ماگش را بردارد. چند جرعه از چای داغ درونش را نوشید. وقتی دهان باز کرد نگرانی در صدایش بیداد میکرد. - بیست و پنج شیش سالشه ولی عقلا خیلی بچهست. سرو...
بروزرسانی در : ۲۴۹ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 9
لبخندی عمیق لبهایم را به دو طرف میکشد. ما هم به اندازهی زنعمو ماریه و وحید، منتظر اضافه شدن یک نوزاد به جمع خانواده بودیم. با نگاه به پیام وحید برایش مینویسم. - مبارک باشه خودشیفته خان! ولی حیف که حلالزاده به داییش میره. از الان معلومه نمیشه دوسش داشت. در انتهای پیامم یک ایموجی شکلک برا...
بروزرسانی در : ۲۴۹ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 10
- معلوم نشد کی مرخصشون میکنن؟ بفرستن اون جوجه رو بیاد لااقل. صد ساله نینی ندیدیم. مامان با لبخند مانتویش را هم به دستم داد و خودش به سمت حمامی که در راهرو بود رفت. حسین وارد سرویس شد و بدون اینکه در را ببندد، شروع به شستن دستانش کرد. بعد هم با چکاندن آب دستانش به اینطرف و آن طرف به سمت آشپزخان...
بروزرسانی در : ۲۴۹ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 11
حسین سر پا یکی از سیب زمینیهای ته دیگ را به دهان برد. هم دهانش پر بود و هم سیب زمینی داغ. به همین خاطر کلمات را نصفه نیمه و تند تند ادا میکرد. - مامان... اینو کلا شوهر ندیم... دست پختش خوبه. کنارم نشست. دیس را روی میز گذاشت و دهانش را با دست باد زد. - حیفه بره از این ماکارونیا واسه الدنگ...
بروزرسانی در : ۲۴۷ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 12
سرش را کامل به طرف من میچرخاند. ناخودآگاه در جزئیات صورتش دقیق میشوم. یک آن میترسم. احساس میکنم از همین حالا دارم برای دیدن و داشتن حسین زمان کم میآورم. از حال صورتم خبر ندارم، اما از حال نگاه او چرا؛ سعی دارد تیرگی نگاهش را در پس برقی از شوخی پنهان کند. اما ساختگی بودنش آنقدر عیان است که ...
بروزرسانی در : ۲۴۷ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 13
پیش از ارسال پشیمان میشوم و پاکش میکنم. دلیلی ندارد بخواهم ذهن وحید را حتی با یک شوخی ساده در مورد خودم سیاه کنم. برایش از خبر جدیدی مینویسم که در حال حاضر دارد قلبم را میان مشتش مچاله میکند. - حسین داره میره. تو خبر داشتی وحید شیرودی؟ هر چه منتظر میمانم جواب نمیدهد. شک ندارم او هم خبر دا...
بروزرسانی در : ۲۴۷ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 14
* یک هفته بود که روشنا و دخترش نفس، از بیمارستان مرخص شده و به خانه آمده بودند. این موجود کوچک با آن صدای ظریفش، ما را رسما مقیم خانهی ماریه خانم کرده بود. مامان برای کمک به ماریه خانم میآمد که مدام استرس داشت، من و نازی هم برای دیدن نفس. رسما به وحید حسودیام میشد. صاحب خواهرزاده شده بود و ...
بروزرسانی در : ۲۴۳ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 15
- خوب؟ چشه مگه؟ همونجوری که گفتی زدم همهشو. محاسبتاشم که خود سیستم انجام میده. اگه اشتباهیه مال سیستمه نه من. تک خندهای میزند. یک دستش را روی میز و دست دیگرش را پشت صندلی میگذارد و سرش را جلو میآورد تا بیشتر به صفحهی مانیتور مسلط باشد. - از رو هم که نمیری بچه. جای نفس باید تو رو قنداق ک...
بروزرسانی در : ۲۴۲ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 16
صاف نگاهش میکنم. نمیشود جای این حرفهای صد من یه غاز، نظرش را راجع به پیراهن صورتی رنگی که امروز به جای تیشرتهای گشاد تن کردهام بگوید؟ لبم را با نوک زبان تر میکنم. - وحید! آدمو به غلط کردن ننداز. میخواستم بگویم: "من مدرکمو واسه دلخوشی بابام دارم میگیرم. بعدشم به این امید که شاید با تو ...
بروزرسانی در : ۲۴۰ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 17
* شب داشت به اخر میرسید. غروب که شد، وحید با من تماس گرفت و گفت احسان به خانه نرفته است. حسین هم به جای آمدن به خانه، به وحید ملحق شده بود تا دوتایی دنبال احسان بگردند. به خانهی پدریاش رفته بودند، شاید احسان یا ماشینش را آن اطراف ببینند، یا حداقل خبری از او بگیرند. روشنا هر دو دقیقه یک بار ...
بروزرسانی در : ۲۴۰ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 18
بوی تندی در مشامم میپیچد. گمان میکنم بوی آروغ نفس باشد. به سمت گهواره میروم و او را سر جایش میگذارم. دور دهانش را با پیشبندش تمیز میکنم. حالا آرامتر از نیم ساعت قبل است. تا نوک زبانم میآید یک پدرسوخته هم نثارش کنم اما دلم نمیآید. آن هم در این وضعیت. کمر که راست میکنم، وحید در را باز می...
بروزرسانی در : ۲۳۷ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 19
احساس میکردم دیگر در سرم جایی برای صدای گریههای روشنا نمانده است. چقدر دلم میخواهد ساکت شود. همین استرسی که همه مجبور به تحملش بودیم به قدر کافی عذابآور است. گریههای روشنا هم این عذاب را چند برابر میکند. حسین خم میشود. مشت کوچک نفس را میبوسد و از جا بلند میشود. بدون اینکه روشنا را نگاه...
بروزرسانی در : ۲۳۷ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 20
* کوپر بیحوصلگیام را میفهمد. روی تخت دراز میکشد و سرش را روی دستانش گذاشته و به منی زل میزند که از پنجره، به قاب دوست داشتنیام خیره شدهام. برایم جای تعجب است چرا حسین و وحید نمیتوانند این سگ را درک کنند. او که تمام احساسات من را میفهمد؛ بدون اینکه زبانم را بلد باشد. حسین از بوی کوپر بدش...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
