گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت چهل و هفتم :
*
به تاج تخت تکیه داده و زانوهایم را کمی بالا میآورم. گوشی به دست، گوشهی پرده را کنار میزنم. مکالمهام با همدم، چند دقیقهایست که به پایان رسیده اما هنوز گوشی را زمین نگذاشتهام. به او قول دادم چند روزی به کافه بروم تا دست تنها نباشد. نیمی از فکرم درگیر اصرارهای همدم است و نیم دیگر، درگیر خانهی وحید. بعد از روزها، امروز ماجرایی داغ در خانهی روبرو در جریان است که مردمکهایم
لطفا صبر کنید...

Zahra
1وحید شیرودی یک کاری بکن دیگه،فقط نشستی یک گوشه،یک زنگی،مسیجز،چیزی