لیست کلیه پارتهای رمان گیان یعنی جان : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 142
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 121
* لیوان شربت را به دست نازی میدهم که با صورتی سرخ شده، درست روبروی کولر نشسته و یقهاش را کاملا باز کرده. از مبل پایین میآید و پاهایش را روی زمین دراز میکند. از وقتی آمده دارد از گرما شکایت میکند. البته مامان معتقد است طبع بچهاش گرم است که دست و پای نازی اینطور از گرما میسوزد. خیلی سریع وزن...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 122
دلم ریش میشود. نفس بلندی میکشم. موهای خودم را هم با دست جمع میکنم و بالای سرم میبرم. تازه یادم میافتد کش موهایم را به دم موهای نازی بستهام. خودکاری را که روی میز است برمیدارم و عوض کانزاشی از لای گوجهای موهایم رد میکنم تا همانجا نگهشان دارد. پیشنهادی را که با حسین در موردش حرف زده بودیم ...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 123
* در سالن انتظار روی صندلی مینشینم. یک چشمم به ساعت بزرگی است که سالن، بالای بوفه نصب شده و چشم دیگرم به در ورودی که کی وحید از راه میرسد. نمیخواستم کسی از آشناها یا همسایههای قدیمی ما را با هم ببیند. با وحید قرار گذاشته بودیم که تا زمان رسمی شدن رابطهمان، خیلی در چشم آشناها ظاهر نشویم. م...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 124
با غیض از او رو میگیرم. میبیند که اهل دل و قلوه دادن با او نیستم. میدانم در این لحظه آنقدری گوشت تلخ به نظر میرسم که نخواهد زمانش را با کسی مثل من تلف کند. او ساکت میشود و من برای بار چهارم با وحید تماس میگیرم. این بار گوشی چند بوق میخورد و بالاخره صدای وحید از آن سوی خط شنیده میشود. - ج...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 125
هر چه از سینما تا به اینجا خودداری کرده بودم، با این سوالش اینجا دود میشود و به هوا میرود. پیشانیام را روی ساعدم میگذارم و راحت گریه میکنم. تمام سعیم بر این است که گریههایم بیصدا باشد و بیش از این آبرویزی به راه نیاندازم. محکمتر تکانم میدهد. صدایش را پایینتر از آنچه بود میآورد و با حرص...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 126
- تو سینما که بودم، یه پسری اومد جلو. خواست با هم آشنا بشیم. آشنا شدن همینقدر راحته و من احمق یه عمر نخواستم با هیشکی آشنا بشم. فکر کردم همین که من وحیدو دوست دارم، اونم عاشق من میشه. همینقدر که من دوسش دارم، دوسم داره. دیدم وحید رو بابک حساس شده، یارو کار برام پیدا کرد. من حتی پا نشدم برم مصاحب...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 127
* نشد حرفی از رابطهی با وحید و قهر با او به کسی بزنم. جز همدم، همدم دیگری نداشتم که این راز را با او درمیان بگذارم. دلم میخواست با نازی حرف بزنم اما نازی در کار خودش و سروش هم مانده بود. آن چنان نمیتوانستم روی تجربیاتش حساب کنم. در ضمن اگر مستقیما با مامان حرف میزدم، خطر تنبیه شدنم کمتر بود ت...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 128
بحث را با یک "باشه بابا. این ماه تموم شه میرم آموزشگاه ثبت نام." به پایان میرسانم. ماشین را جلوی در خانه، طوری که مزاحم ورودی پارکینگ نباشد پارک میکند. پیاده میشوم و منتظر میمانم تا او کفشهایش را بپوشد، پیاده شود و درهای ماشین را قفل کند. زنگ در را میفشارم. مامان با یک بفرمایید گرم در را ب...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 129
* - آقای طلوعی این فرما امضا میخواد. پرینتهایی که گرفتهام را روی میز بابک میگذارم و منتظر نگاهش میکنم. با "بفرمایید بشینید" گفتنش، روی صندلی کنارش مینشینم. اتاقش در این شرکت کوچکتر است. اما پنجرهای دارد رو به محوطهی کارخانه که نور خورشید و سر و صدای تولیدی را به داخل اتاق میکشاند و زن...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 130
"بفرمایید" زیرلبیاش را میشنوم و با تکان خفیف سرم سمت میز پشت به او میچرخم. هنوز قدم اول را کامل نکردهام که صدایم میزند. رو به او که برمیگردم از روی صندلیاش بلند میشود و با لبخندی متین که انگار از زمان حضور در این شرکت روی صورتش دوخته شده زمزمه میکند: - شیرین خانوم! بعضی چیزا باید تجربه ...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 131
* باز هم با بابک از سر کار به خانه برگشتم. در میان راه گفتیم و خندیدیم و به درخواست بابک، آن آقا و خانم پس و پیش اسممان را کنار گذاشتیم تا به قول او، یک قدم در این دوستی پیش رفته باشیم. به لطف بابک زود به خانه میرسم. لباسم را عوض میکنم و به دیدن همدم میروم. بابک قول گرفته بود روزی او را هم با...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 132
لحظهی اول به گوشهایم شک کردم. یک دینگ کوتاه بود که به اندازهی یک انفجار بزرگ بار داشت. دست دراز کردم تا گوشی را از زیر بالشتم پیدا کنم. به سختی خوابم برده بود اما خیلی راحت بیدار شده بودم. گوشی را بالاتر میگیرم و قفل صفحه را باز میکنم. - دلم برات تنگ شده دیدهبان. همین پنج کلمه برای اینکه خ...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 133
- مهنگار عمو رو فرستاده بود دنبالشون. یه هفتهست رفتن شمال. دنبال خونه بودم براش. یه واحد نزدیک خونهی مامان پیدا کردم. هفتهی دیگه اثاثشو میبرم اونجام. نگفته بهتون؟ یادم نمیآید چنین چیزی شنیده باشم. یک ماه است که هر وقت روشنا به این خانه آمده، من به بهانهای بیرون زدهام. هر وقت هم که نازی...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 134
* تازه به خانه برگشتهام. به آشفتگی دیروز نیستم اما حالم همچنان تعریفی ندارد. انتظار داشتم بهتر از قبل بشوم؛ بهتر از زمانی که با وحید دوست بودم. اما حالم خیلی خرابتر از زمانی شده که هنوز سوت پایان را نزده بودم و در برزخ قهر مانده بودیم. تمام امروز دلم میخواست با بابک هم قهر کنم. منصفانه نبود، ...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 135
چشمکی به نازنین میزنم و به اتاقم اشاره میکنم. دستش را روی زانوی سروش میگذارد. - سروش کمک کن من پاشم. میخوام برم رو تخت شیرین یه کم دراز بکشم. کمرم درد گرفت تو ماشین. مامان: "برو عزیزم. برو دراز بکش" میگوید. کارش در آشپزخانه تقریبا تمام شده و به سالن آمده. نازی با کمک سروش از جایش بلند میشو...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 136
با ورود مامان به اتاق، صحبتمان نیمه کاره میماند. ظاهرا مامان نگران ورم نازی شده که برای چک کردن کل بدنش به اتاق آمده است. مینشیند و همراه سوالاتی که میپرسد، ورم دست و پای نازنین را چک میکند. گوشی مامان که زنگ میخورد، من از اتاق بیرون میروم تا موبایلش را برایش بیاورم. نام زنعمو روی گوشی نقش ...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 137
* - چی کار کردی شیرین؟ راستشو بگو به من. بعد از سه روز هنوز پیامهای یک طرفهی وحید را هضم نکردهام که حالا باید به حسین جواب پس بدهم. نشده بود با خودم فکر کنم و ببینم دارند در دلم قند آب میکنند یا از تصمیم وحید ناراحتم. کاش مامان قبل از اینکه حرفی از خواستگاری ماریه خانم به حسین بزند، یا تمام ا...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 138
- بچهای خواهر من. تو صد سال هم بشین اینجا بگو وحید اومده خواستگاری. مگه من احمقم باور کنم؟ چیو از سر خودت میخوای باز کنی؟ من که میدونم سر این نخو تو دادی دست اون الدنگ. نفسی میگیرم. چشمم به ماشین بابک که میافتد، حرص درون قلبم بالا میزند. - راست میگی. اصلا من نخ دادم به وحید. خودمم از و...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 139
زیاد منتظر جواب نمیماند. شاید هم دارد به من زمان میدهد. پایین پلهها، پای دستگاه حضور و غیاب میایستیم. اول او ساعت خروجش را میزند و بعد من. از وقتی حسین تماس را قطع کرد، انگار کسی دست انداخته و دارد خفهام میکند. دلم میخواهد زودتر از محوطهی شرکت دور شویم تا این مقنعه را از روی سرم بردارم...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 140
با نگاهی فراری که در پی ماشینهای درون خیابان میدود سر و ته این بحث را هم میآورم. نزدیک خانه که میشویم، سر تقاطعی که این مدت پیادهام میکند کنار میزند. از ماشین پیاده میشوم. به سمت او خم میشوم و سنگین پلک میزنم. - مرسی بازم منو رسوندی. زحمت افتادی آقا بابک. کودک مودب درونتم ببوس. - بابت...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
