گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت چهل و چهارم :
جوابی که میدهم باب دلم نیست. تنها برای نجات غروریست که وحید به خاک و خون کشیدش.
- فرار؟! وحید فکر نمیکنی قدرت توهمت زیادی بالا رفته؟ اون از رفتارت تو کافه که انگار من آویزونتم و تو داری دست رد به سینهی من میزنی. اینم از الان. مثلا خیلی تحفهای وحید شیرودی؟ قحطی آدمه، من موندم بچسبم به توی پیر پسر؟
چسبیدهام! به اوی پیرپسر چسبیدهام و برنامهی تمام فرداهایم را هم با فکر
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
مینا
0امیدوارم شیرین انقدر خودش رو کوچک نکنه بابا این پسره اگه بهت علاقه ایی داشت خوب یه خودی نشون میداد
۸ ماه پیشآنههه
0عزیزم مثل اینکه عاشق نشدی چون وقتی شیرین عاشقه دیگه کنترل احساسات و رفتارش دست خودش نیست...امیدوارم درک کنی!...
۸ ماه پیشم.ر
0آخه شیرین چقدر رنج میکشه
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ماهرخ
0بیچاره شیرین رویاهای دخترونش روی سرش اوار شده و از اون بدتر وحید اصرار داره رابطه دوستانه رو ادامه بده