پارت چهل و هشتم :

ضربه‌ی آرامی روی زانویم می‌زند. نفس آه مانندش را بیرون داده و از روی تخت برمی‌‍خیزد.
- خیلی از آدما تا خودشون همه چیو تجربه نکنن، دست بردار نیستن. مثل ماریه فکر می‌کنند قصه‌‍ی خودشون با همه‌ی دنیا فرق داره. یکیش همین نازی... این همه گفتیم نه خودت نه سروش، هنوز به بلوغ ازدواج نرسیدین. جفت پاشو کرد تو یه کفش که عشق همه چیو درست می‌کنه. اگه به وقتش حرف گوش می‌‍کرد، الان لازم نبود واسه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنههه

    0

    دلم میخواد بدونم آخر این عشق به کجا می کشه

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️