پارت پنجاه و دوم :

نارضایتی از نگاهش می‌چکد اما فعلا جایی برای اعتراض و غر زدن ندارد. ناچارا کاپشنش را می‌پوشد و از پشت پیشخوان بیرون می‌آید. همدم با چشم غره همراهی‌اش می‌کند. هادی در جواب اخمی تحویل او داده و رو به من برمی‌گوید.
- واسه خاطر تو میرما. وگرنه این خانم از صبح...
می‌توانم باقی حرف بی‌ادبانه‌اش را حدس بزنم. جلوی خنده‌ام را از این حرکت بچگانه می‌گیرم. هادی که می‌رود به همدم تشر می‌زنÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنههه

    0

    مای کراش ایز حسین...تو رو خدا یه دختر گوگولیه مهربونه خجالتی لپ گلی براش بیار تو داستان(ببخشید دخالت میکنماااا)🥰😊😊

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    به رو چشم❤️

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️