گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت پنجاه و دوم :
نارضایتی از نگاهش میچکد اما فعلا جایی برای اعتراض و غر زدن ندارد. ناچارا کاپشنش را میپوشد و از پشت پیشخوان بیرون میآید. همدم با چشم غره همراهیاش میکند. هادی در جواب اخمی تحویل او داده و رو به من برمیگوید.
- واسه خاطر تو میرما. وگرنه این خانم از صبح...
میتوانم باقی حرف بیادبانهاش را حدس بزنم. جلوی خندهام را از این حرکت بچگانه میگیرم. هادی که میرود به همدم تشر میزنÙ

لطفا صبر کنید...

آنههه
0مای کراش ایز حسین...تو رو خدا یه دختر گوگولیه مهربونه خجالتی لپ گلی براش بیار تو داستان(ببخشید دخالت میکنماااا)🥰😊😊