گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت شصت :
چند قدم با سرعت برمیدارم و روبرویش میایستم.
- چرا هیشکی نیاد؟ مثلا من... مگه من دنبال کار نمیگردم؟ تو فکر کن تو اون...
نفسهایش به یک مرتبه تند میشود. این را از بالا و پایین رفتن سریع قفسهی سینهاش میفهمم. اخمی غلیظ بر چهره نشانده و با صدایی نسبتا بلند میان کلامم میپرد.
- فکرشم نکن. مگه بچه بازیه شیرین؟ فکر کردی رفتن تو اون شرکت و کش رفتن چیزایی که سر احسانو با اون همه
لطفا صبر کنید...