گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت چهل و سوم :
- نمیدونم که. حاج خانم که خواهر نداشت الان واسه محسن مادری کنه. احتمالا یه چند ساعتی با ماریه وایسیم به کمک.
لپهایم را از باد پر و خالی میکنم. کاش مامان اینقدر زرنگ نبود که همه جا توقع از او اینقدر زیاد باشد! شک ندارم حلوای فردا و مراسم ختم را هم مامان خواهد پخت.
با یک "اومدم" تماس را قطع میکنم و گوشی را داخل کیف برمیگردانم. دلم برای نفس هم تنگ شده بود. اما نمیدانم چند ساعØ
لطفا صبر کنید...
