لیست کلیه پارتهای رمان گیان یعنی جان : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 142
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 81
همدم با گفتن: "خودت داری میگی اوسکول" میخندد. مقنعهام را بالا میکشم و آن را روی سرم میگذارم. - این که رو سرمه انگار هیچی نمیشنوم. همدم میخندد و گوشهی چشمان سبزش چین میافتد. - دانشگاه هم که میرفتی همهش گوشتو از مقنعه درمیآوردی. ترک کن عادتتو. لبخندی به خاطرهی آن روزها میزنم و بازنگ...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 82
جواب خاصی ندارم که بدهم. اگر به نتیجهی خاصی رسیده بودم هم نمیشد از جزئیاتش چیزی بگویم. مهمترین چیزی که در این مدت فهمیدهام این است که احسان رفت و آمد زیادی به دفتر خانم اشتیاق داشته. - هیچی هنوز. همه چی کاملا طبیعی به نظر میرسه. همه چی سرجاشه. اگه بابک هم با احسان هم نظر نبود، میگفتم احسان ت...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 83
هر دو سرعت قدمهایمان پایین است. انگار عجلهای برای رسیدن نداریم. با صدایی آهسته جواب میدهد. - زنعمو قبلا هم خیلی به من لطف داشت ولی الان که مامان نیست، برام غذا میفرسته خجالت میکشم. زیر چشمی نگاهش میکنم. منظور حرفش را به چیزی که در سر خودم است تعبیر میکنم. - نترس. میبینی که، دیگه من غذا ر...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 84
* بابا سایهبان ماشین را پایین میآورد و سرعت ماشین را بیشتر میکند. بیدلیل دو سه ساعت بیشتر در فرودگاه مانده بودیم تا به خودمان بیاییم. انگار - فقط یه زنگ بزنه بگه سلامت رسیدم، جام خوبه. دیگه هیچی از خدا نمیخوام. مامان این جمله را از زمانی که حسین چمدانهایش را بسته و کنار سالن گذاشته، تا ه...
بروزرسانی در : ۱۲۲ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 85
سعی میکنم لبخند بزنم. او لبخند آرامتر و آزادتری میزند. انگار حضور همزمان آقا محمد و بچههایش کمی معذبش کرده که به جای آقا محمد کنار وحید نشسته است. دیدن این مرد به جای آقا مصطفی در جمع مردانهی خانهمان حتی برای من هم کمی عجیب است و تازگی دارد، چه برسد به بچههایش. ماریه خانم مسیر نگاهش را از...
بروزرسانی در : ۱۲۲ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 86
جوابی نمیدهم. باز اگر مینوشت: "منتظرتم" شاید توفیری داشت. اما... میدانم دنبال بهانه میگردم. امروز حوصله وحید را ندارم. اینکه بخواهد با دست پس بزند و با پا پیش بکشد. اصلا برود به جهنم! نه... گناه دارد. دیگر آنقدرها هم که از او بدم نمیآید. یعنی اصلا بدم نمیآید. با یک اه بلند به بحثی که میا...
بروزرسانی در : ۱۲۲ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 87
* اگر دوربین حراست به این سمت از سالن دید نداشت، قطعا مانتو و مقنعهام را درمیآوردم تا باد کولر، مستقیم به سر و گردنم بزند و خنک شوم. با اینکه از صبح مدام روشن است اما حریف حرارتی که از شیشهها به داخل اتاق میتابد نیست. سرخوردن دانههای ریز عرق را از روی ستون فقراتم حس میکنم. خوب شد که صبح بیش...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 88
بعد از باز شدن فایل، خانم اشتیاق برمیگردد. دوباره پوشه را باز میکند و آن را مقابل هردویمان قرار میدهد. با انگشت اشاره ضربهای روی مانیتور میزند. - بازش کن تا بهت بگم. خیلی راحتتر از برنامهی اصلی شرکته. زودم تموم میشه. فایلی که گفته را باز میکنم. لیستهای پر و پیمانی داخلش دارد که بر اساس ...
بروزرسانی در : ۱۱۵ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 89
- ونوس چی میخواست ازت؟ این اسم برایم تازگی دارد. هیچ کدام از همکارانی که تا به امروز شناختهام، نامشان ونوس نیست. با ابروهایی بالا رفته نگاهش میکنم. - ونوس کیه؟ - خانم اشتیاق دیگه. چرا تا این ساعت نگهت داشته بود؟ - آهان، اون! هیچی. کار اضافی. خر حمالی. ناخنهایم در نوک کفش آزرده شدهاند و انگ...
بروزرسانی در : ۱۱۴ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 90
* - تموم نشد؟ زود باش دیگه شیرین. هویجهایی را که رنده کردهام به مامان میدهم. همانطور که غرق فکر است، همهی هویج را در سوپ میریزد و در قابلمه را میگذارد. ناپرهیزی این مدت بابا، کودتای مامان را در برداشت و سوپ جو را یک شب در میان در منوی غذایی ما گنجاند. توجیهش هم این است که سوپ تنها غذاییست ...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 91
دست دراز میکنم و لپتاپم را از روی تخت برمیدارم. عکسهایی را که در این مدت گرفته بودم، در لپتاپ ذخیره کرده بودم تا در گوشی نماند و کار دستم ندهد. برای بار صدم روی هر عکس زوم میکنم شاید چیزی غیرطبیعی به چشمم بخورد. هیچ چیزی نیست. به آخرین عکس میرسم؛ همان برگهای است که خانم اشتیاق گفته بود فا...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 92
- زن گرفتن لیاقت نمیخواد که شیرین گیان. یه خواهر و مادر زرنگ میخواد. تو واسهم خواهری کن. بالاخره چهار تا کیس قشنگ مشنگ تو دست و بالت پیدا میشه که. - ببند بابا! خاک بر سر! با غری که میزنم باز میخندد. در دلم ادامه میدهم: "خود من خار دارم بدبخت؟" دیگر چیز پنهانی در میان نیست که بتواند خودش...
بروزرسانی در : ۱۰۹ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 93
* تند راه رفتن با این کیف بزرگ و سنگین کار راحتی نیست. آن هم بعد از چندین ساعت کار و اضافه کاری اجباری! از یک سو هم آفتاب آنچنان تند و تیز میتابد تا هر آنچه زیر این مانتوی سورمهای پوشیدهام را از عرق خیس کند. هر چند قدم یک بار نگاهی به ساعت گوشیام میاندازم و سعی میکنم تندتر راه بروم. اینطور...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 94
به کافهای با دری چوبی میرسیم. وحید کنار میایستد و با یک دست در را باز میکند. - بفرمایید شیرین خانوم. نیشم باز میشود. هنگام عبور از در، تک ابرویی برایش بالا میاندازم و زیر لب با ریتمی قری میخوانم. - آقامون جنتلمنه، جنتلمنه... ادامهشو بیا خسیس. با لبهای بسته تک خندهای میزند و پشت سر من...
بروزرسانی در : ۱۰۶ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 95
* سینی چایی را روی میز میگذارم. نازنین با لپهای گلانداخته از گرما، دقیقا روبروی دریچهی کولر نشسته و نیشش به عرض صورتش باز است. حتی موقع غر زدن هم نیشش جمع نمیشود. - کی تو این گرما چایی میخوره آخه؟ دو تا قاچ هندونه بیار تو رو خدا. مامان دستش را روی شانهام میگذارد تا بلند نشوم. خودش به آشپ...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 96
نازی پشت چشمی برایم نازک میکند. - اتفاقا طفلی روشنا. اینه که با یه بچه مونده وسط. هر جوری حساب کنی، روشنا بیشتر ضرر کرده. با انگشت سبابه روی دستهی مبل اشکالی شبیه خط و نقطه میکشد و ادامه میدهد. - من که میگم پدرشوهره آخرش روشنا رو از اون خونه میندازه بیرون. این خط این نشون. بحث نمیکنم. ه...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 97
* صدای "شیرین! شیرین!" گفتن کسی را از دوردست میشنوم. اما انگار توانی برای گشتن به دنبال صاحب صدا و جواب دادن به او را ندارم. با دستی که به آرامی روی شانهام مینشیند از جا میپرم. این طور از خواب پریدن، باعث میشود سرم از درد تیر بکشد. انگار کسی روحم را با سرعت از جایی به عقب میکشد و آن را به ز...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 98
آنقدر در حیاط مینشینم تا هوا روشن میشود. یک چشمم به در اورژانس است و چشم دیگرم به ورودی بیمارستان. انگار اگر به این در خیره بمانم، کسی مثل حسین از راه خواهد رسید. هر چه دستمال کاغذی در کیفم دارم، میان دستانم چلانده و ریز ریز میشود. نگرانم. میترسم اتفاقی برای بابا بیفتد. بیصدا گریه میکنم و ه...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 99
نگاهش گردش کوتاهی میان چشمانم میکند. لبخندی ندارد. اما خستگی چرا. آن هم به مقدار زیاد. انگار نه انگار که تازه از خواب بیدار شده. انگار خستگیهایش را صبح به صبح، مثل زرهی سنگین به تن میکند و همهی تنش را لابلای این سنگینی میپیچاند؛ حتی نگاهش را. اصلا خستگی را مثل سرمه به چشمهایش میکشد که در ه...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
-
رمان گیان یعنی جان - پارت 100
- نه بابا. من باید باشم. تا دکترشو نبینم خیالم راحت نمیشه. تو یه زحمتی بکش، شیرینو ببر خونه. زود اعتراض میکنم. - من میمونم. تنها جوابی که نصیبم میشود چشم غرهی مامان است. وحید هم قصد ماندن دارد. - نه. شما برو من خودم کارا رو انجام میدم. - این بچه باید بره سر کار. خودتم همینطور. منم اگه ...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
