گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت پنجاه :
قاشقش را دوباره میان پیاله فرو میبرد.
- معلومه. همینه دیگه. یه آشپزی هم بلد نیستی. معلومه کسی نمیگیردت دیگه.
مگر چند لحظه پیش حرف از ریزه میزه ماندن من نبود؟ چه شد که به این سرعت بحث را به بخت من کشاند؟! ابرو در هم میکشم. تلاشی برای نرم کردن لحنم ندارم.
- مگه هتل یا رستورانه که کسی بخواد واسه دستپختم استخدامم کنه؟
زبان تیزش چیزی نیست که به راحتی بتوان حریفش شد.
- رو آشپ
لطفا صبر کنید...

Zahra
1با اینکه وحید هیچ حرف عاشقانه ای نزد ولی دل منم ضعف رفت :))))