گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت چهل و یک :
با ماریه خانم کوتاه روبوسی میکنم و از جلوی در کنار میروم تا وارد خانه شود. هر چه منتظر میماندم خبری از وحید نیست که نیست. سردرد را بهانه کرده و در خانه مانده است. با ناامیدی در را میبندم و به آشپزخانه برمیگردم. ظاهرا آشپزی آنقدرها هم که فکر میکنم جانفرسا نیست؛ گاهی میتواند پناه خوبی باشد تا سوزش چشمت را گردن پیازها بیاندازی و سوالاتی را که نمیخواهی پاسخ بدهی، به جلز و ولز گوش
لطفا صبر کنید...

آنههه
0"معشوق هم درد است و هم درمان..."