پارت چهل و پنجم :

*
خاکسپاری حاج خانوم خیلی غم‌انگیز گذشت. شکستن شوهرش را به چشم و عیان می‌دیدم و گریه‌های بی‌صدای محسن دلم را می‌سوزاند. در این میان نبود احسان خیلی به چشم می‌آمد. بارانی که می‌بارید هم از یک طرف به غم‌انگیز بودن فضا دامن می‍زد. باری که احسان باید به دوش می‌گرفت را، وحید و حسین گردن گرفتند و محسن را، با اینکه پسرعموهایش از شهرستان رسیده بودند تنها نگذاشتند. حالا دیگر کسی از اقوام

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنههه

    0

    مای لاو ایز کوپر❤️ 🔥

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️