گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت چهل و ششم :
با چشم و ابرو میخواهد ساکت شوم. اما انگار همین یک جمله برای روشن کردن آتش مامان کافیست.
- همینو بگو.
کنار بابا مینشیند و قرص را به دستش میدهد.
- هر بار حلوا و خرما چرخوندن، سیروس نه نگفته. بابا، من که نمیتونم بگم جلوی جماعت بهت تعارف نکنن. خودت چرا حواست نیست؟ مثلا روتو بکنی اونور حلوا بخوری، من نمیفهمم؟ خدا میدونه الان قندت رو چنده.
بابا نیمی از آب لیوان را بعد از قØ
لطفا صبر کنید...

آنههه
0والا منم دارم از فضولی میمیرم🤣🤣