پارت چهل و ششم :

با چشم و ابرو می‌خواهد ساکت شوم. اما انگار همین یک جمله برای روشن کردن آتش مامان کافیست.
- همینو بگو.
کنار بابا می‌نشیند و قرص را به دستش می‌دهد.
- هر بار حلوا و خرما چرخوندن، سیروس نه نگفته. بابا، من که نمی‌تونم بگم جلوی جماعت بهت تعارف نکنن. خودت چرا حواست نیست؟ مثلا روتو بکنی اونور حلوا بخوری، من نمی‌فهمم؟ خدا می‌دونه الان قندت رو چنده.
بابا نیمی از آب لیوان را بعد از قØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنههه

    0

    والا منم دارم از فضولی میمیرم🤣🤣

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️