پارت صد و شصت و هشتم :

آخ که اگر پایم به تهران می‌رسید، می‌دانستم چطور تلافیِ این تحقیرها و توهین‌ها را سرش پیاده کنم.
سروقتِ چمدانم رفتم و آن را از روی زمین برداشتم. سپس از خانه بیرون زدم.
تمام مسیر آزادشهر تا تهران نه او حرفی زد و نه من کلامی بر لبم جاری شد. از طرفی چون شب قبل نخوابیده بودم، چشم‌هایم از غم خواب کم مانده بود از کاسه‌ب سرم بیرون بزند. بنابراین سرم را به پشتی صندلی تکیه زدم و پلک بستم بل

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!