گیلدا به قلم مرضیه اخوان نژاد
پارت صدم و شصت و دوم :
بیپروا بودنش حسابی کفرم را درآورده بود. شرم نمیکرد اینطور راحت راجعبه این مسائل حرف میزد؟
حریص بازویم را از دستش بیرون کشیدم و غرولند کردم:
-خودم بلدم چیکار کنم، تو نمیخواد یادم بدی.
سپس رخ در رخش ایستادم و لب زدم:
-من الان خستهم، خوابم میاد. ما امشب قرار نیست کاری کنیم. خودت زحمت بکش اینو به گوش مادرشوهرم برسون.
خواستم سمت اتاقخواب عقبگرد کنم که دوباره
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...