پارت صد و شصت و دوم :

بی‌پروا بودنش حسابی کفرم را درآورده بود. شرم نمی‌کرد این‌طور راحت راجع‌به این مسائل حرف می‌زد؟
حریص بازویم را از دستش بیرون کشیدم و غرولند کردم:
-خودم بلدم چی‌کار کنم، تو نمی‌خواد یادم بدی.
سپس رخ در رخش ایستادم و لب زدم:
-من الان خسته‌م، خوابم میاد. ما امشب قرار نیست کاری کنیم. خودت زحمت بکش اینو به گوش مادرشوهرم برسون.
خواستم سمت اتاق‌خواب عقب‌گرد کنم که دوباره

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️