لیست کلیه پارتهای رمان گیلدا : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 354
-
رمان گیلدا - پارت 101
کلافه از جا برخاستم و نگاه او هم همراه من بالا کشیده شد. بازوی دست چپم را در حصار دست راستم در آوردم و با لحنی خسته و کلافه لب زدم: -میرم اتاقم. الانه که دیگه بفهمن من نیستم. او هم از جا برخاست و رخ به رخم ایستاد. دست راستش روی گونهام نشست و سعی کرد لحنش را تا حد امکان مهربان کند: -نمیذارم ...
بروزرسانی در : ۸۸۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 102
بینی من متأسفانه یک بینی اصیل و هخامنشیطور بود! گوشتی، بزرگ، همراه با یک قوزِ بد مدل و نوکِ پایین افتاده تا نزدیک لبهایم. برخلاف بینی و گونههایم که بزرگ و بدریخت بودند، چشمهای ریزی داشتم همراه با لبهایی که شبیه یک نخ باریک بود! درست برخلاف تمام استانداردهای زیبایی که باید بینی کوچک، صورت ظ...
بروزرسانی در : ۸۷۹ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 103
از اول قصد دادن حضانت را به مریم نداشت. فقط میخواست مریم از مهریه و نفقه بگذرد، بعد هم همراه بچهاش فرار کرد و معلوم نیست به کجا رفته و دست مریم بیچاره به جایی بند نبود. خانوادهی متعصبی مریم با وجود اینکه دیدند چقدر با حماقتهایشان این دختر را بدبخت کردهاند، بازهم کوتاه نیامدند و درصدد این ...
بروزرسانی در : ۸۷۸ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 104
نیشش تا بناگوش باز شد و هیجانزده گفت: -آقای رضوان و خانواده. رضوان؟ رضوان نمیشناختم. نکند از دوستهای خانوادگیاش بودند؟ نگاه سوالیام را که همچنان معطوف خود دید، نفس عمیقی کشید و ادامه داد: -یادته چندوقت پیش روضه خونهی مامانم اینا رفتیم، یه خانوم مُسنی تو رو دید و گفت ازت خوشش اومده؟ شمار...
بروزرسانی در : ۸۷۷ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 105
ولی مریم مانع شد. گفت خرج اضافی است خصوصاً حالا که باردار است و باید کلی هزینهی سونوگرافی و غربالگری دهند. چنان حسرت این پیراهن در دلم ماند که قسم خوردم خودم هرطور که شده پولهایم را جمع کنم و آن را بخرم. ولی حالا مریم به بهانهی خواستگاری برایم خریده و با وقاحت اینطور روی تخت پهنش کرده. عصب...
بروزرسانی در : ۸۷۶ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 106
باقی حرفش را خورد و دندانی سائید. همزمان قطره اشکی روی گونهاش راه گرفت و او برای آنکه من بیشتر از آن له شدن غرورش را نبینم، سریع پشتش را به من کرد و از اتاق بیرون زد. عصبی نفسم را به بیرون فوت کردم؛ حرفم اصلاً درست نبود. شاید حرفهایی که او به من زد، بدتر از چیزی بود که من به او گفتم، ولی با ...
بروزرسانی در : ۸۷۵ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 107
بدون ذرهای دلشوره یا استرس دوشادوش بابا پا به پذیرایی گذاشتم و به جمعی که خودمونی دور هم نشسته بودند، سلام کردم. زن و مردِ مُسنی حضور داشتند همراه با پسر جوانی که سر به زیر بود. فقط همان لحظهی اول که پا از اتاق بیرون گذاشتم، سر بالا داد و نیمنگاهی حوالهام کرد. بعد از آن کلاً سر به زیر شد و م...
بروزرسانی در : ۸۷۴ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 108
ازدواج با من عقوبتی داره به اسم مهر طلاق تو شناسنامهتون. ولی یه سری مزایا هم داره؛ مثلاً تو این چند سال مستقل تهران زندگی میکنید، من کاری به کارتون ندارم ولی صفر تا صد خرج و مخارجتون رو میپردازم. میتونید درس بخونید یا دنبال یه هنر یا حرفه برید. میلِ خودتونه دیگه. ولی باید تمام مدتی که تهران ...
بروزرسانی در : ۸۷۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 109
-بسه سمیرا؛ یه هفته میخوام فکر کنم دیگه. الان ولی نخوام به امیرعلی فکر کنم. الان فقط میخوام تو این پارک قدم بزنم، آشغال جمع کنم و آهنگ گوش بدم. پس بیزحمت مزاحمم نشو. چهرهاش درهم رفت: -الان من مزاحمم واقعاً؟ رو به او قدم به قدم عقب رفتم و انگشت شستم را به نشانهی تایید بالا آوردم و لبهایم ...
بروزرسانی در : ۸۷۲ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 110
سعی کردم لبخندی روی لبم بنشانم تا اضطرابم را پنهان کند و آهسته لب زدم: -من رو ترسوندین. چشمهایش زیر عینک آفتابیاش پنهان بود، ولی احساس میکردم با ریزبینی تماشایم میکند. شاید برایش سوال بود که تک و تنها آنجا چه میکنم و آن پلاستیک زباله چیست در دستم. برای آنکه بفهمد تنها به آن پارک جنگلی ن...
بروزرسانی در : ۸۷۱ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 111
همانطور خیره به مرد ناشناس، دستی دور دهانش کشید، چهره درهم برد و غر زد: -فقط خدا میدونه چقدر خونِ این شکارچیها بدمزهست! آب دهانم را پر صدا فرو خوردم و با وحشتی که صدایم را به لرزه وا داشته بود، نالیدم: -ا... اهورا... نگاهش از روی آن مرد سر خورد و روی من نشست. قطره اشکم از گوشهی چشمم سر خ...
بروزرسانی در : ۸۷۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 112
مجدد نالهای از درد کردم. فقط دستم نبود که درد میکرد و میسوخت، بندبندِ بدنم انگار مواد مذاب رویش پاشیده شده بود و چیزی نمانده بود جانم را بالا آورد. سرم به دوران افتاد. قادر نبودم آن را روی گردنم نگاه دارم و اگر بازوی عضلهای اهورا نبود، کج آویزان میشد و سنگینیاش نفسم را بالا میآورد. اهورا...
بروزرسانی در : ۸۶۹ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 113
کل سوسیس را همانطور با جلدش خورد و بعد سراغِ بستهی کالباس رفت. نمیفهمید چطور به آن کالباس گوشتی دندان میزد و ذره ذرهاش را میبلعید. هیچوقت تا این اندازه عاشق گوشت نبود. ولی حالا بدنش برای جویدن گوشت فریاد میزد. در فریزر را گشود. مرغِ یخ زده و چند تکه گوشت یخ زده هم آنجا داشت. معمولاً ی...
بروزرسانی در : ۸۶۸ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 114
-ستار گفت حالت بده شده، بهت دو روز مرخصی دادن تا استراحت کنی. تا شنیدم شال و کلاه کردم و اومدم اینجا. چی شدی باربد؟ هوم؟ چرا اینجا افتادی؟ دست لرزانش بالا آمد و مچِ دستِ او را چسبید. آهسته دستش را به بینیاش نزدیک کرد و نفس عمیقی کشید؛ اشتباه نمیکرد، این بویی که معدهاش را تحریک میکرد از بدن...
بروزرسانی در : ۸۶۷ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 115
از این پلیسبازیها خسته شده بودم. مِن بعد باید در خانه زندانی میشدم و دیدارهایم با اهورا محدود میشد. در این زمان که تا این حد در خطر بودم و غیر از اهورا کس دیگری نمیتوانست مراقبم باشد، خانهی امن پلیس برایم ناامنترین جای دنیا بود. خودم را با کمر خمیده به تخت رساندم و رویش نشستم. بعد از صحب...
بروزرسانی در : ۸۶۶ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 116
با سردرد چشم گشود. نور آفتاب مستقیم از پردههای کنار زدهی پنجرهی اتاقش به داخل میتابید. دستش را روی چشمش گذاشت و از روی تخت برخاست؛ هیچوقت نور آفتاب تا این حد برایش آزاردهنده بود. کورمال کورمال خود را به پنجره رساند و با یک ضرب دو لبهی پرده را روی هم کشید و اتاق را در تاریکی فرو برد. سپس ن...
بروزرسانی در : ۸۶۵ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 117
نگرانت شد و هی جویای حالت بود که چطوره و چی خورده و از این حرفا. بعد از تلفن من به مامانم گفته با دوستش میره خرید. ولی شب برنگشته خونه. آخر شب مامانم با هول و ولا به من زنگ زد و قضیه رو گفت. گفت به دوست ستایش هم زنگ زده ولی اون ابراز بیاطلاعی کرده. گفته اصلاً خریدی در کار نبوده. من احتمال دادم ...
بروزرسانی در : ۸۶۴ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 118
سپس در جوابِ نگاهِ مملو از دلواپسی ستار پرسید: -سوئیت هم رفتی؟ آنجا تنها جایی بود که همیشه با ستار و ستایش میرفت. سوئیت آرام و سوت و کورش منبعِ آرامش برایش بود. اکثر مواقع که حالش بد میشد و نیاز به تنهایی داشت، به سوئیت میرفت تا بدون مزاحمت کسی استراحت کند. حتی برای خودش هم سوال بود که چرا...
بروزرسانی در : ۸۶۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 119
سری به طرفین گرداند: -اول ستایش رو پیدا کنیم بعد. ستار مجدد یادِ خواهرش افتاد. قطعاً اگر ستایش را مییافت، ابتدا هزاران مرتبه خدا را شکر میکرد و بعد یک دل سیر او را کتک میزد که چرا اینطور دلواپسشان کرده. همراه باربد از ماشین پیاده شد و سمتِ سوئیت راه افتادند. باربد کلید را از جیب شلوارش بی...
بروزرسانی در : ۸۶۲ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 120
او هم در ورودی آشپزخانه مکثی کرد. بوی خون مشامش را پر کرد و باعث شد به بینیاش چین بندازد و به ستار چشم دوخت؛ جسمِ بیجانِ ستایش را در آغوش داشت، سرش را روی شانهی او قرار داده و از ته دل گریه میکرد. چشمهای ستایش باز مانده بود. باریکهی خون از گوشهی دهانش جاری بود و کلِ لباسهای تنش غرقِ خون ...
بروزرسانی در : ۸۶۱ روز پیش
