گیلدا به قلم مرضیه اخوان نژاد
پارت صد و هفتاد و دوم :
-چی داره دیر میشه بابا؟ چی میگی واسه خودت؟
عصبی بود، عصبی! این عصبانیت هم جزوِ لاینفکِ این نفرین محسوب میشد. رفتهرفته نزدیک شدن به باربد یعنی بازی با جانش! باید از پسرش دوری میکرد. بودن کنارِ او مِنبعد خطرناک بود!
روی زمین زانو زد و نالهوار گفت:
-هرشب که تبدیل بشی، یک قدم از انسانیت دور میشی. اگه این تبدیل شدنها ادامه داشته باشه، چهرهی انسانیت به کل از بین میره
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
