پارت صد و هفتاد و هفتم :

ندای خودتخریبگر ذهنی‌ام به صدا درآمد:
-شایدم خجالت می‌کشیده به کسی تو رو معرفی کنه و بگه زن شی!
حقارت تمام وجودم را دربر گرفت و باز هم آن بغض خانمان‌سوز در گلویم جا خوش کرد.
ولی من قرار نبود پیش چشم این مرد اشک در دیدگانم حلقه زند و به او بفهماند که در تخریب کردنم موفق بوده است.
کیوان به خانه برگشت و جای او امیرعلی در آستانه‌ی در ایستاد. ولی همان ابتدا چنان چشم‌غره‌ای به م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!