گیلدا به قلم مرضیه اخوان نژاد
پارت صد و هفتاد و هفتم :
ندای خودتخریبگر ذهنیام به صدا درآمد:
-شایدم خجالت میکشیده به کسی تو رو معرفی کنه و بگه زن شی!
حقارت تمام وجودم را دربر گرفت و باز هم آن بغض خانمانسوز در گلویم جا خوش کرد.
ولی من قرار نبود پیش چشم این مرد اشک در دیدگانم حلقه زند و به او بفهماند که در تخریب کردنم موفق بوده است.
کیوان به خانه برگشت و جای او امیرعلی در آستانهی در ایستاد. ولی همان ابتدا چنان چشمغرهای به م
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
