پارت صد و شصت و یک :

دقایقی بعد مهمان‌ها یکی پس از دیگری برایمان آرزوی خوشبختی کردند و بالاخره سالن پذیرایی خانه که حسابی بزرگ و دلباز بود، خلوت شد.
فقط مامان و مریم باقی ماندند همراهِ مادرامیرعلی و یکی از خواهرهایش که اسمش سودابه بود.
گونش که همان آخر عروسی با من خداحافظی کرد و رفت و دیگر برای بساط عروس‌کشان و این مسخره‌بازی‌ها نماند.
روی مبل نشستم و با لحنی که خستگی در آن بیداد می‌کرد، نالی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️