پارت صد و شصت و چهارم :

فهمیدم رفته‌رفته دارم خودداری‌ام را از دست می‌دهم. قدمی عقب گذاشتم و دستم روی بینی‌ام نشست تا کمتر بوی خون را حس کنم. ولی مشامه‌ام چنان قوی بود که هیچ‌جوره نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم.
امیرعلی فارغ از حالِ خرابی که من داشتم، دستمال را روی زخم پایش گذاشت و هم‌زمان زبانش به غر زدن چرخید:
-به خیالِ خودشون من زن گرفتم و الانم چه حالی می‌کنم باهاش! زودتر برسیم اون تهران خراب شده

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️