گیلدا به قلم مرضیه اخوان نژاد
پارت صد و شصت و چهارم :
فهمیدم رفتهرفته دارم خودداریام را از دست میدهم. قدمی عقب گذاشتم و دستم روی بینیام نشست تا کمتر بوی خون را حس کنم. ولی مشامهام چنان قوی بود که هیچجوره نمیتوانستم خودم را کنترل کنم.
امیرعلی فارغ از حالِ خرابی که من داشتم، دستمال را روی زخم پایش گذاشت و همزمان زبانش به غر زدن چرخید:
-به خیالِ خودشون من زن گرفتم و الانم چه حالی میکنم باهاش! زودتر برسیم اون تهران خراب شده
لطفا صبر کنید...
