پارت صد و نود و هفتم :

سر بلند کرده و نگاهی به آسمان انداخته و چشمانم را چرخوندم. اشعه آفتابه به چشمانم خورد دوباره نگاهم را به درختان دوختم.
دست دراز کردم تا گلبرگ دیگری را بچینم که صدای الیاس بلند شد.
- کجا رفتی دختر؟
سر کج کرده و با گیجی گفتم:
- چی شده؟
تبر به دست به سمتم آمد و با خنده خیره ام شد.
- بیا همون جوری خیره نگاهم کن. نباشی اوضاع سخت تر میشه. به تو حسودیم میشه.
از او فاصله گر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    قشنگ بود ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    🫀💕

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️