ققنوس در بند به قلم محدثه کمالی
پارت صد و نود و هشتم :
- کاش بتونم برات توضیح بدم چشمات زیباترین نقاشی خداست.
طبیعی بود که قلبم درون دهانم میکوبید؟ یا طبیعی بود که ناخواسته بغض کرده بودم و چشمانم پر شده بود؟
نه نبود! من زیر این حجم از دوست داشتنش در حال له شدن بودم.
دستم را روی همان دستی گذاشتم که روی صورتم قرار داده بود و آرام فشار دادم. نگاهی به دستم کرد و بوسه ای رویش نشاند.
- کاش بتونم برات توضیح بدم دستات آرامش خالصند. کاش

لطفا صبر کنید...

مریم گلی
0قشنگ بود ممنونم نویسنده جان