ققنوس در بند به قلم محدثه کمالی
پارت صد و نود و دوم :
- نبینم پکری.
کامل صورتم را پوشاندم و خفه لب زدم:
- شرمندم کردی.
او همیشه مرا شرمنده میکرد. منی که تا چندی پیش فکر میکردم نمیشود جلوی بعضی تقدیر ها را گرفت و فقط باید زانو زد حالا به لطف او سربلند ایستاده بودم و لبخند میزدم به زنجیری که پایم را رها کرده بود.
لحظه ای احساس کردم کلافه نگاهم کرد. با دست هایش، دست هایم را کنار زد. نزدیک لب هایش برد و بوسید.
- برای تاوان چیز ه

لطفا صبر کنید...

مریم گلی
0انشاالله که این عشق جاودان و ماندگار خواهد ماند ،ممنونم نویسنده جان ♥️