ققنوس در بند به قلم محدثه کمالی
پارت صد و نود و ششم :
- خدای من الیاس.
الیاس به سمت هیزم ها رفت و نگاهی به قطر هایش کرد.
- فکر کنم باید آستین بالا بزنم.
شروع به دویدن کردم و از پشت سر به چیزی که تماشا میکرد، خیره شدم. لبم کج شد و با خنده لب زدم:
- میخوای هیزم بشکنی؟
شانه ای بالا انداخت و سرش را تکان داد. مانند خودش چهار زانو نشستم و کلاهم را در آوردم.
- خب چرا؟
به چشم هایم خیره شد و دستی به موهای سیاهم کشید. سپس خیره در

لطفا صبر کنید...

مریم گلی
0قشنگ بود ممنونم نویسنده جان