پارت صد و نود و ششم :

- خدای من الیاس.
الیاس به سمت هیزم ها رفت و نگاهی به قطر هایش کرد.
- فکر کنم باید آستین بالا بزنم.
شروع به دویدن کردم و از پشت سر به چیزی که تماشا می‌کرد، خیره شدم. لبم کج شد و با خنده لب زدم:
- میخوای هیزم بشکنی؟
شانه ای بالا انداخت و سرش را تکان داد. مانند خودش چهار زانو نشستم و کلاهم را در آوردم.
- خب چرا؟
به چشم هایم خیره شد و دستی به موهای سیاهم کشید. سپس خیره در

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    قشنگ بود ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    ✨️🫀

    ۲ سال پیش
کپی شد!