پارت صد و نود و ششم :

- خدای من الیاس.
الیاس به سمت هیزم ها رفت و نگاهی به قطر هایش کرد.
- فکر کنم باید آستین بالا بزنم.
شروع به دویدن کردم و از پشت سر به چیزی که تماشا می‌کرد، خیره شدم. لبم کج شد و با خنده لب زدم:
- میخوای هیزم بشکنی؟
شانه ای بالا انداخت و سرش را تکان داد. مانند خودش چهار زانو نشستم و کلاهم را در آوردم.
- خب چرا؟
به چشم هایم خیره شد و دستی به موهای سیاهم کشید. سپس خیره در

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    قشنگ بود ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    ✨️🫀

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️