ققنوس در بند به قلم محدثه کمالی
پارت صد و نود و سوم :
***
شب شده بود و مهتاب در آسمان خودنمایی میکرد. سه ابر بزرگ اطراف ابر را گرفته بودند و هر از چندگاهی تکان میخوردند.
سوار ماشین شدیم و آرام دستم را تکان دادم. زن عمو کاسه آب را پشت سرمان ریخت و لبخندی زد.
ماشین که حرکت کرد، سر جایم نشستم و نفس عمیقی کشیدم.
- خوبی؟
لب برچیدم.
- اره.
نگاهی زیر چشمی به من انداخت و دیدگانش را به خیابان ها دوخت.
- تو چی؟ دستت خوبه؟ <

لطفا صبر کنید...

مریم گلی
0این طوری که شما رمان رو کوتاه کوتاه می نویسی فکر کنم یه سیصد چهارصد پارتی بشه ،عزیزم ما برای خواندن یه پارت چهار الی پنج بار باید روی پارت مربوطه بزنیم تا پارت دانلود بشه ،وضع سایت رمان خیلی اذیت کنند