پارت صد و نود و پنجم :

رو بر گردانده و با چشم دنبالش کردم. پیدایش کردم به درخت سیب تکیه داده و دست به سینه نگاهم می‌کرد.
وقتی نگاهم را دید، پایش را به تنه تنومند درخت تکیه داد و چشمانش را ریز کرد.
- مگه چشمات میذاره جایی به چشم بیاد؟
کیش و مات شدم. یک نسیم به قلبم برخورد کرد و من مردم و زنده شدم. مردمک چشم هایش جوری میخ چشم هایم شده بود که انگار به جز من و چشم های من هیچ چیز دیگری در دنیا وجود نداشت.
Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    خیلی قشنگ بود ممنونم نویسنده جان ،همچنین بابت طولانی بودن پارت

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    قوربونت بشم 😂🫀💔

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️