ققنوس در بند به قلم محدثه کمالی
پارت صد و نود و پنجم :
رو بر گردانده و با چشم دنبالش کردم. پیدایش کردم به درخت سیب تکیه داده و دست به سینه نگاهم میکرد.
وقتی نگاهم را دید، پایش را به تنه تنومند درخت تکیه داد و چشمانش را ریز کرد.
- مگه چشمات میذاره جایی به چشم بیاد؟
کیش و مات شدم. یک نسیم به قلبم برخورد کرد و من مردم و زنده شدم. مردمک چشم هایش جوری میخ چشم هایم شده بود که انگار به جز من و چشم های من هیچ چیز دیگری در دنیا وجود نداشت.

لطفا صبر کنید...

مریم گلی
0خیلی قشنگ بود ممنونم نویسنده جان ،همچنین بابت طولانی بودن پارت