پارت صد و نود و پنجم :

رو بر گردانده و با چشم دنبالش کردم. پیدایش کردم به درخت سیب تکیه داده و دست به سینه نگاهم می‌کرد.
وقتی نگاهم را دید، پایش را به تنه تنومند درخت تکیه داد و چشمانش را ریز کرد.
- مگه چشمات میذاره جایی به چشم بیاد؟
کیش و مات شدم. یک نسیم به قلبم برخورد کرد و من مردم و زنده شدم. مردمک چشم هایش جوری میخ چشم هایم شده بود که انگار به جز من و چشم های من هیچ چیز دیگری در دنیا وجود نداشت.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    خیلی قشنگ بود ممنونم نویسنده جان ،همچنین بابت طولانی بودن پارت

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    قوربونت بشم 😂🫀💔

    ۲ سال پیش
کپی شد!