ققنوس در بند به قلم محدثه کمالی
پارت صد و نود و یک :
هیچ ذهنیتی از کاری که میخواست انجام دهد نداشتم و مدام نگاهم بین خنجر و خودش در گردش بود که روکش آن را برداشت و بدون اینکه نگاهم کند، گفت:
- اگه از پشت در برن ترست میریزه؟
سوالی نگاهش کردم و نشستم.
- نمیدونم.
سرش را منفی تکان داد.
- نمیدونم نداریم سرونازم. یا تایید یا رد.
به چشمان قاطعش خیره شدم و لبم را با زبانم خیس کردم.
- فکر کنم آر...
هنوز حرفم تمام نشده بود

لطفا صبر کنید...

مریم گلی
0ببخشید من چند روزی مسافرت بودم واونجا نت نداشتم تا کامنت بذارم ،آفرین به این عاقله پسر ،دمت گرم ،ممنونم نویسنده جان ♥️