پارت صد و نود و یک :

هیچ ذهنیتی از کاری که می‌خواست انجام دهد نداشتم و مدام نگاهم بین خنجر و خودش در گردش بود که روکش آن را برداشت و بدون اینکه نگاهم کند، گفت:
- اگه از پشت در برن ترست میریزه؟
سوالی نگاهش کردم و نشستم.
- نمیدونم.
سرش را منفی تکان داد.
- نمیدونم نداریم سرونازم. یا تایید یا رد.
به چشمان قاطعش خیره شدم و لبم را با زبانم خیس کردم.
- فکر کنم آر...
هنوز حرفم تمام نشده بود

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    ببخشید من چند روزی مسافرت بودم واونجا نت نداشتم تا کامنت بذارم ،آفرین به این عاقله پسر ،دمت گرم ،ممنونم نویسنده جان ♥️

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    عزیزی جانم 🫀❤️‍🔥💕

    ۲ سال پیش
کپی شد!