قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت صد و یازده :
زیر سایهی درختها در گوشهای از میدان توپخانه نشسته بودیم. ساختمان پستخانه مقابلمان بود.
علی کنارم بود و دوستش مراد که کمی قبل از راه رسیده بود، جلویمان.
نگاهی به دوروبرم انداختم و با نگرانی پرسیدم:
- چرا اینجا موندیم؟ پر سرباز و مأموره.
مراد لبخند زد.
- علی مغزش خوب کار میکنه. دقیقاً واسه همین اینجا قرار گذاشته چون کسی فکر نمیکنه یه ا
لطفا صبر کنید...
