قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت صد و شانزده :
نفس عمیقی کشیدم و ساکت ماندم.
چند لحظه همانطور اخمآلود به صورتم خیره ماند بعد پرسید:
- میدونی قلعه کجاست؟ همون شهر نو.
- نه.
پوزخندی زد.
- شهرت رو نمیشناسی، فقط جاهای خوبش رو دیدی. خبر نداری گوشهکنار همین شهرِ ظاهراً قشنگ چه آدمهایی دارن تو آتیش زندگی میکنن.
مکثی کرد و چند لحظه به فضای مقابلش خیره ماند، انگار داشت خاطراتی
لطفا صبر کنید...

فاطی
1چه سخت است دردهای جامعه...و شبهایی که آدمها در خانه خود راحتن هستند آدمهایی که در حال جون دادنن..