پارت صد و شانزده :



نفس عمیقی کشیدم و ساکت ماندم.

چند لحظه همان‌طور اخم‌آلود به صورتم خیره ماند بعد پرسید:
- می‌دونی قلعه کجاست؟ همون شهر نو.

- نه.

پوزخندی زد.

- شهرت رو نمی‌شناسی، فقط جاهای خوبش رو دیدی. خبر نداری گوشه‌کنار همین شهرِ ظاهراً قشنگ چه آدم‌هایی دارن تو آتیش زندگی می‌کنن.

مکثی کرد و چند لحظه به فضای مقابلش خیره ماند، انگار داشت خاطراتی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    1

    چه سخت است دردهای جامعه...و شبهایی که آدمها در خانه خود راحتن هستند آدمهایی که در حال جون دادنن..

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️