قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت صد و یک :
حالا بیستم مرداد بود، و من در این ده روز با تمام تلاشم نتوانسته بودم کسی را قانع کنم که این ازدواج را نمیخواهم.
تنها امیدم این بود که امشب خودم رک حرفم را به بهادر بزنم بلکه او وقتی بفهمد هیچ علاقهای در بین نیست، پا پس بکشد.
خانمجان در اتاقم را باز کرد و نگاهی به من انداخت که روی تختم نشسته و به دیوار تکیه داده بودم.
با اخم گفت:
- پاشو برو حموم دختر، یه ساعØ
لطفا صبر کنید...
