قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت صد و هشتم :
سر چهارراه به یک تاکسی اشاره کرد و وقتی تاکسی ایستاد، چند کلمه را راننده حرف زد، بعد اشاره کرد بروم.
سوار که شدیم آهسته گفت:
- چرا چادر رو گرفتی دستت؟
- چیکارش باید میکردم؟
نفسش را پوف کرد.
- گاهی زیادی حالیته، گاهی هم عین یه بچه میمونی. فکر نکردی واسه چی گفتم چادر بیاری؟ خواستم اگه باز یکی اتفاقی دیدت نشناسدت.
موضوع خیلی واضح بود ولÛ
لطفا صبر کنید...
