قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت صد و چهارده :
وارد شدم و به بهشتی که پا به آن گذاشته بودیم خیره شدم. واقعاً زیبا بود، یک باغ سرسبز که خوب به آن رسیدگی کرده بودند. هنوز روی بعضی از درختها میوه وجود داشت.
جلوتر از من راه افتاد و به سمت ساختمانی آجری رفت که میان درختان دیده میشد. کوچک بود اما دوستداشتنی. بالکنی در جلو داشت که مرا به یاد باغ ونک انداخت و دلم گرفت.
آخرین بار که آنجا بودیم، شمس هم بود، مامان هم
لطفا صبر کنید...
