پارت صد و چهارده :



وارد شدم و به بهشتی که پا به آن گذاشته بودیم خیره شدم. واقعاً زیبا بود، یک باغ سرسبز که خوب به آن رسیدگی کرده بودند. هنوز روی بعضی از درخت‌ها میوه وجود داشت.

جلوتر از من راه افتاد و به سمت ساختمانی آجری رفت که میان درختان دیده می‌شد. کوچک بود اما دوست‌داشتنی. بالکنی در جلو داشت که مرا به یاد باغ ونک انداخت و دلم گرفت.

آخرین بار که آنجا بودیم، شمس هم بود، مامان هم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️