قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت صد و سیزده :
با گفتن این حرف بیشتر خجالت کشیدم و گونههایم گُر گرفت.
لبخندش عمیقتر شد.
- هوشنگ پسر منه ولی از خون من نیست.
مبهوت نگاهش کردم.
گفت:
- راه بیفت بریم جوجه، دیر میشه میخوریم به حکومت نظامی. یاد دیشب بیفت. دوست داری مجبور شیم دست به اسلحه بشیم که از چنگ مأمورها دربریم؟
از فکر درگیری تنم لرزید.
- داری منو میترسونی که دیگه چیزی ن
لطفا صبر کنید...
