لیست کلیه پارتهای رمان قرار ما پشت شالیزار : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 418
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 21
از جا پریدم و سلام کردم. با اخم نگاهم کرد. - کجا رفته بودی؟ - بیرون بودم خانمجان. - غیب گفتن رو از مادرت یاد گرفتی! این رو که خودم خبر داشتم. به زور جلوی خودم را گرفتم که نخندم. گوشم به صداهای آنطرف دیوار بود. کوکب خانم داشت گریه میکرد و وسط هقهقهایش نفرینهای بریدهبریدهاش تنم را ل...
بروزرسانی در : ۹۰۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 22
مامان لبخند زد. - کوزهگر به این هم خیلی قشنگ اشاره کرده بود. نوشتههاش واقعاً کیمیاست. ایرج تکخندهای کرد. - واسه همینه که تمام روزنامهها تو هوا میقاپنش. هر اتفاق مهمی میافته یه مقاله از «ج-کوزهگر» تو یکی از روزنامهها چاپ میشه. خانمجان گوشی را گذاشت و گفت: - گلبهار قرار فردا رو...
بروزرسانی در : ۹۰۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 23
بعد از شام خیالم راحت شده بود که یخ روابط دو خانواده شکسته شده است. همه داشتند مثل سابق میگفتند و میخندیدند جز خانمجان که تماممدت با اخم نشسته بود و فقط مواقعی که کسی مستقیم با او صحبت میکرد جوابی کوتاه میداد. حشمت چای آورد و یک ظرف پر از شیرینی زبان که عاشقش بودم. سریع یکی برداشتم و با د...
بروزرسانی در : ۹۰۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 24
وقتی سکوت کردم مامان گفت: - من دلم چایی میخواد. اگه میخوای قهوه بخوری بلند شیم بریم اون یکی سالن ولی چای بعد از غذا رو همینجا سرو میکنن. - من هم چایی میخورم. گارسن را صدا زد و سفارش چای و باقلوا داد بعد به صورتم نگاه کرد. - بقیهش رو بگو. لبخند زدم. - بقیهش همون چیزهاییه که مید...
بروزرسانی در : ۸۹۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 25
فصل پنجم قطار هنوز داشت با سرعت پیش میرفت و از تصور آنچه خیلی زود قرار است رخ بدهد تنم به لرزش افتاده بود. مثل او از کنار نرده سرک کشیدم و وقتی با چشمم دیدم که پل به داخل تونل میرود باور کردم که باید فکر پریدن را کنار بگذاریم. آب دهانم را فرودادم و گفتم: - اگه... اگه بریم روی سقف قطار چی؟ ...
بروزرسانی در : ۸۹۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 26
با هراس نگاهی به فضای سفید سیال مقابلم انداختم که مثل یک هیولا همهچیز را بلعیده بود و گردمان چرخ میخورد. مرد با خشونت مچم را کشید و دستم را از نرده جدا کرد، خودش را میان این فضای سفید پرتاب کرد و من هم دنبالش کشیده شدم. وقتی در فضا معلق شدیم، رهایم کرد. از ترس جیغ زدم. مطمئن بودم او اشت...
بروزرسانی در : ۸۹۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 27
در این فضایی که وسعت میدان دید یک متر بیشتر نبود هم مرا میدید؟ شاید هم از جهت صدایم تشخیص داده بود. از دیشب تا حالا فهمیده بودم گوشهایش خیلی خوب کار میکند. به سمتی رفتم که گفته بود. باد شروع به وزیدن کرد و تکههای مه مثل ارواح خبیث دور بدنم پیچید. محیط رعبآور بود و از سرما دندانهایم به...
بروزرسانی در : ۸۹۶ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 28
از اینکه اسم شورت یا لباس زیر را نمیآورد ممنونش بودم. میشد تصور کنم فقط یک تکه پارچه است. - به نظرت بهتر نیست اول اون خردهسنگها رو بیاریم بیرون؟ - وقت نداریم، امکانات هم نداریم. تا این خون بند نیاد اون ریزها اصلاً وسط خون دیده نمیشه. فعلاً تحملشون میکنم. ببند، محکم. مانده بودم چطو...
بروزرسانی در : ۸۹۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 29
بند دلم پاره شد و همانطور که راه میرفتیم تپانچهام را از کیفم درآوردم و دوباره توی جیب دامنم گذاشتم. سرعت پیشرویمان کم بود و صدای درزین نزدیکتر میشد. از پیچ رودخانه گذشتیم و خیالم راحت شد که مأمورها بلافاصله ما را نخواهند دید بااینحال به شدت نگران بودم. - این دوروبر غار سراغ ندا...
بروزرسانی در : ۸۹۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 30
نفس صداداری بیرون داد. - به خاطر من نیست، مال اوضاع داغون مملکته. از سایهی خودشون هم میترسن. نگرانن یهو یه صدایی دربیاد و کودتاشون نابود بشه. این را درست میگفت. تهران هم پر از سرباز خودی و خارجی بود. پرسید: - راستی اسمت چیه؟ مردد بودم که اسمم را بگویم یا نه. وقتی سکوت...
بروزرسانی در : ۸۹۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 31
علی به کمک عیوض پیاده شد و همگی به بالکن رفتیم. جلوی در خم شدم و بند پوتینهایش را باز کردم و آنها را از پایش بیرون کشیدم. وارد ساختمان که شدیم متوجه شدم برخلاف تصورم از طبقهی اول هم استفاده میشود. هال کوچک و دلبازی بود که دو پنجره رو به بالکن داشت و پشت خانه یک اتاق که درش باز بود...
بروزرسانی در : ۸۹۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 32
صدای قاروقور معدهام بلند شد و دهانم آب افتاد. این غذا را دوست داشتم و در این شرایط حاضر بودم هرچیزی بخورم. بیرودربایستی بلند شدم و برای کمک به طوطی به آشپزخانه رفتم که دری هم به حیاط داشت. در حینی که داشتیم روی چراغ سهفتیله نیمرو درست میکردیم و آش را گرم میکردیم، صدای صحبت علی با ماه...
بروزرسانی در : ۸۹۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 33
- یعنی چی؟ یهو غیبش زده؟ سر تکان دادم. - آره. یه روز رفت مهمونی خونهی دوستش، دیگه برنگشت. - الان اومده بودی شاهی که ببینی خونهی فامیلهاشه؟ - مامانم اهل بابله، اونجا هم فامیل نزدیک نداریم. مامانبزرگ و بابابزرگم رو یادم نیست، خیلی بچه بودم فوت کردن، دوتا دایی دارم که مهاجرت ک...
بروزرسانی در : ۸۹۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 34
باز بغض راه گلویم را بست و تلاش کردم اشک نریزم اما وقتی حرف زدم صدایم گرفته بود. - یعنی... خدایا، حالا باید چیکار کنم؟ به صورتم خیره شد. - پیشنهادم اینه که وقتی پام خوب شد و اوضاع راهها هم بهتر شد، برگردیم تهران و دنبال مامانت بگردیم. - چطوری؟ تنها امیدی که داشتم این بود که م...
بروزرسانی در : ۸۸۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 35
فصل ششم با مامان زیر درختهای حیاط نشسته بودیم و چای میخوردیم. زودتر از همیشه آمده بودیم که خانمجان خواب باشد و هنوز هوا گرم بود اما سایهی درختان و نسیم ملایمی که میوزید زیاد گرما را نشان نمیداد. در تمام مدتی که داشتم حرف میزدم مامان ساکت بود و با دقت گوش میداد. وقتی حرفم تمام شد ...
بروزرسانی در : ۸۸۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 36
صدای خانمجان حرصی شد. - خودت رو زیادی عقل کل میدونی فخرالتاج. یعنی نباید از بزرگتر این خونه اجازه میگرفتی؟ خودت عقلت نمیرسه لااقل میپرسیدی. پسری که یه بار حرف یکی از دخترهای این خونواده رو زده و به هم خورده، چرا باید اجازه بدی بیاد خواستگاری تاباندخت؟ ایرج گفت: - چرا نباید اجاز...
بروزرسانی در : ۸۸۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 37
اول فریدون و زن و بچهاش آمدند. فریدون و بهجت بغلم کردند و تبریک گفتند و من از خجالت سرخ شدم. کاووس را بغل کردم و سرم را به بازی با او گرم کردم که مجبور نشوم در حرفهای مربوط به بلهبران شرکت کنم. کمی بعد عمو و خانوادهاش از راه رسیدند. عمو از موقعی که وارد خانه شد، اخم داشت و جواب سلامم ...
بروزرسانی در : ۸۸۶ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 38
- من هم نگفتم خداینکرده کم دارن، اما خب... خودتون میدونید چی میگم. شما میخواهید با یه خونوادهی همهچیز تموم وصلت کنید. هرکه را طاووس باید، جور هندوستان کشد. آقا جمال گفت: - بله، تابان جان واقعاً خانم و شایستهست، از همه مهمتر دل پسرمون تو این خونه گیر کرده، ولی بِینی و بینالله من...
بروزرسانی در : ۸۸۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 39
مامان با لحنی خندان گفت: - باید زودتر برم بابل به کارهام برسم. بدون اینکه مهلتی برای ادامه بحث بدهد اضافه کرد: - به امید خدا عروسی این دوتا جوون تابستون سال آینده، بعد از اینکه تاباندخت کنکورش رو داد. کوکب خانم با نارضایتی گفت: - فخری خانم، دیگه دختری که عروسی میکنه چطوری میخو...
بروزرسانی در : ۸۸۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 40
صدای ایرج مرا از افکارم بیرون کشید. - حاضری تابان؟ خونوادهی آقا دوماد دارن میآن. آخرین نگاه را در آینه به خودم انداختم. با اینکه آرایشگر موهایم را به خواست خودم خیلی عادی دورم ریخته بود اما در آرایش صورتم کمی بیشتر از خواستهام اصرار کرده بود و در نهایت کارش را پسندیده بودم. به نظرم زیب...
بروزرسانی در : ۸۸۳ روز پیش
