پارت صد و چهارم :

**فصل پانزدهم**


وقتی از تاکسی پیاده شدیم، نگاهی به کوچه‌ی خلوت انداختم.

ایرج از جیبش دسته‌کلیدی درآورد و درِ سبزرنگ کوچکی را که مقابلش بودیم باز کرد. کنار رفت و اشاره کرد داخل بروم.

وارد یک حیاط سرسبز شدم و پرسیدم:
- اینجا خونه‌ی کیه؟

از بس گریه کرده بودم صدایم هنوز گرفته بود، با اینکه دیگر اشکم خشک شده بود.

توی تاکسی موقعی که کلی التماس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️