قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت صد و چهارم :
**فصل پانزدهم**
وقتی از تاکسی پیاده شدیم، نگاهی به کوچهی خلوت انداختم.
ایرج از جیبش دستهکلیدی درآورد و درِ سبزرنگ کوچکی را که مقابلش بودیم باز کرد. کنار رفت و اشاره کرد داخل بروم.
وارد یک حیاط سرسبز شدم و پرسیدم:
- اینجا خونهی کیه؟
از بس گریه کرده بودم صدایم هنوز گرفته بود، با اینکه دیگر اشکم خشک شده بود.
توی تاکسی موقعی که کلی التماس
لطفا صبر کنید...
