پارت صد و ششم :



نگاهش را از من دزدید.

- گفته بود... مادرتون فاحشه و فاسده، شمس نمی‌خواد با همچین خونواده‌ای وصلت کنه. تهدید کرده بود که جلوی تو رو بگیرن و نذارن دوروبرشون بری وگرنه آبرومون رو می‌بره.

دست‌هایم از حرص مشت شد.

ایرج گفت:
- واسه همین فریدون اون‌قدر عصبانی اومد سراغت و گفت دیگه حق نداری تنها جایی بری.

با حرص گفتم:
- واقعاً فکر نمی‌کردم این‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    نه نگرانشین نه خوشبختی یا بدبختیش براتون مهمه فقط میخواین از سرتون بازش کنید یه وقت خدایی نکرده یکی خرفی نزنه خدشه ای به آبروی نداشتتون وارد بشه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️