قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت صد و ششم :
نگاهش را از من دزدید.
- گفته بود... مادرتون فاحشه و فاسده، شمس نمیخواد با همچین خونوادهای وصلت کنه. تهدید کرده بود که جلوی تو رو بگیرن و نذارن دوروبرشون بری وگرنه آبرومون رو میبره.
دستهایم از حرص مشت شد.
ایرج گفت:
- واسه همین فریدون اونقدر عصبانی اومد سراغت و گفت دیگه حق نداری تنها جایی بری.
با حرص گفتم:
- واقعاً فکر نمیکردم این
لطفا صبر کنید...

م
0نه نگرانشین نه خوشبختی یا بدبختیش براتون مهمه فقط میخواین از سرتون بازش کنید یه وقت خدایی نکرده یکی خرفی نزنه خدشه ای به آبروی نداشتتون وارد بشه