قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت صد و دوازده :
با تعجب نگاهش کردم. من در مورد این چیزها حرفی به او نزده بودم و عجیب بود که عین ماجراها را میدانست.
لبخند کمرنگی زد.
- گاهی میشه یه سری اطلاعات پخشوپلا رو چسبوند به هم و از توش واقعیت رو درآورد، هرچند... هنوز بعضی جاهای این پازل برام روشن نشده.
مراد پرسید:
- از مادرتون عکسی دارید؟
- بله...
کیفم را باز کردم و دوتا عکسی را که داشتم ب
لطفا صبر کنید...
