قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت صد و ده :
ذهنم کشیده شد به شمس؛ بیشتر از هر لحظهای نیاز داشتم که برگردم به همان روزهای خوبی که کنارم بود و از من حمایت میکرد.
دلم گرفت. چرا آن عشق دیرپا به اینجا رسیده بود؟
چرا الان باید در خانهی زنی میبودم که به من تهمت میزد و تصور میکرد آمدهام شوهرش را از چنگش دربیاورم؟
لعبت به سمت صندوق چرخید و زیر لب گفت:
- ایکبیری هنوز از راه نرسیده واسه من چه دم درآ

لطفا صبر کنید...

مریم گلی
0چقدر داستان معمائی شده از یه طرف قضیه طلاق دادن شمس ،از یه طرف موضوع ازدواج علی با لعبت ،ممنونم نویسنده جان