قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت صد و دوم :
صدای خانمجان رفت بالا.
- این اداها رو ننهی...
جملهاش را با نفس صداداری تمام کرد و ادامه داد:
- دختر جان، اینجا اروپا نیست. فکرهای مامانت تموم شد و با خودش رفت. یه عمر بهادر رو دیدی و میشناسی. دیگه حرف زدن لازم نیست.
فریدون گفت:
- بذارید راحت باشه.
رو به من ادامه داد:
- پاشید با بهادر برید تو حیاط، حرفهات رو بزن.
بلند شدم و
لطفا صبر کنید...
