قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت صد و هفتم :
اخم ملایمی کرد و انگشت اشارهاش را مقابلم تکان داد.
- این هم بار آخرت باشه که واسه خودت همچین تصمیم احمقانهای گرفتی. هرچی هم شد، به من نگفته جایی نمیری. فهمیدی؟
با دلخوری سر تکان دادم.
دوباره لبخند زد و خداحافظی کرد، با وعدهی اینکه یک ساعت بعد برمیگردد.
وقتی رفت، به پشتی مبل تکیه دادم و به فکر فرورفتم. یک چیز برایم مسلم بود که محال است کناØ
لطفا صبر کنید...
