قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت صد و پانزده :
- عیب نداره، راحت باش.
خودم هم خیلی خسته بودم اما رویم نمیشد جلوی او دراز بکشم.
به یکی از بالشها تکیه دادم.
- راستی پات چطوره؟ زخمت...
- خوبه، امروز دیگه شکر خدا لازم نشده از درودیوار بالا بریم که بخیههاش باز شه.
- ولی از دیوار باغ رفتی بالا.
- کوتاه بود. چیزیم نشد.
چند لحظه چشمانش را بست و وقتی باز کرد سرخ شده بودند.
لطفا صبر کنید...

فاطی
1سلام..خیلی بد شد که چندتا پارت قبلی رو نظر نتونستم ارسال کنم..پیغام میومد تا فردا صبر کنید..نمیشه این گزینه نباشه..