پارت صد و پانزده :



- عیب نداره، راحت باش.

خودم هم خیلی خسته بودم اما رویم نمی‌شد جلوی او دراز بکشم.

به یکی از بالش‌ها تکیه دادم.

- راستی پات چطوره؟ زخمت...

- خوبه، امروز دیگه شکر خدا لازم نشده از درودیوار بالا بریم که بخیه‌هاش باز شه.

- ولی از دیوار باغ رفتی بالا.

- کوتاه بود. چیزیم نشد.

چند لحظه چشمانش را بست و وقتی باز کرد سرخ شده بودند.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    1

    سلام..خیلی بد شد که چندتا پارت قبلی رو نظر نتونستم ارسال کنم..پیغام میومد تا فردا صبر کنید..نمیشه این گزینه نباشه..

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️