پارت صد و بیست :



خیره شد به چشمانم.

- قرار نبود من از ژنرال آمریکایی حرف بشنوم. قرار نبود فرمانده‌هام جلوی یه اجنبی که دوست ملت ما نیست پا بکوبن و احترام بذارن. من با چند تا از دوست‌هام از اول این آشوب‌ها هم‌پیمان شده بودیم کاری بکنیم که می‌دونیم به نفع ملته.

مکثی کرد و با غیظ ادامه داد:
- دو روز آخر که رسماً اختیار ارتش رو داده بودن دست آمریکایی‌ها، ماها با اعضای زیر فرمان

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    2

    خواب...خیلی خوبه بدون اینکه بفهمی اطرافت چه خبره در بی خبری مطلق..فردا روزی دیگر باید دید روزگار چه چیزی را سرراهمون قرار میده

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️