لیست کلیه پارتهای رمان قرار ما پشت شالیزار : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 418
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 61
قطار راه افتاد و وقتی سرعت گرفت زن پرسید: - بهتر شدی دختر جون؟ - بله، دستتون درد نکنه. - میخوای تا کوپهتون باهات بیام؟ - مرسی، خودم میرم. مرد پرسید: - خونوادهتون کدوم واگن هستن؟ میخواید برم صداشون کنم؟ لابد الان نگران شدن. - راستش... کسی باهام نیست. با تعجب نگا...
بروزرسانی در : ۸۹۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 62
بیشتر نگران شدم. - بذار پانسمانت رو باز کنم ببینم چی شده. با اخم گفت: - واسه این لوسبازیها وقت نداریم، بعد هم هرچی شده الان که کاری نمیتونیم بکنیم. - هنوز خون میآد؟ - نه، یه ذره بود. خیلی وقته قطع شده، شلوارم هم خشک شده. - درد میکنه؟ بیحوصله گفت: - گوشت تنم ر...
بروزرسانی در : ۸۹۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 63
- سر طناب رو ول کردی. با چشم به سمت راست اشاره کرد و دیدم بعضی جاهای سقف حلقههای فلزی ضخیمی وجود دارد. طناب را از چند تا از آنها رد کرده و گره زده بود. اگر میافتادم، فقط از سقف آویزان میشدم اما بلایی سرم نمیآمد. نفس راحتی کشیدم و تازه متوجه شدم خودش طنابی ندارد و دستهایش هم آزاد ن...
بروزرسانی در : ۸۹۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 64
**فصل دهم** بیستوسوم تیرماه بود. سعی داشتم ذهنم را از فکر مامان و شمس خالی کنم. داشتم دیوانه میشدم. روزنامهای را که ایرج با خودش آورده بود جلویم باز کرده بودم و تلاش میکردم خبر مهمی را که امروز اتفاق افتاده بود بخوانم. احزاب به حمایت و مخالفت با مصدق درگیر شده و تظاهرات کرد...
بروزرسانی در : ۸۹۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 65
صورتم را میان دستانم پنهان کردم و زار زدم. - من مامان رو میخوام. ایرج تو رو خدا مامان رو پیدا کن. نفس صداداری بیرون داد. - تابان، تو رو خدا اینطوری نکن. لازم نیست منو قسم بدی، خودت میدونی مامان چقدر برام عزیزه. درسته منو به دنیا نیاورده ولی مامانمه، از وقتی یادمه کنارم بوده، هم...
بروزرسانی در : ۸۹۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 66
گفته بود زنده است اما صورتش غمگین بود و حالتش طوری بود که انگار آمده خبر مرگ بدهد. ایرج شانههایم را گرفت و تکانتکانم داد. - نفس بکش تابان، صورتت رنگ گچ دیوار شد. نفسی را که نفهمیده بودم کِی پایین رفته و بیرون نیامده بود با صدا بیرون دادم. فریدون بغلم کرد. - مامانت زندهس...
بروزرسانی در : ۸۸۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 67
چشمهایم از حدقه بیرون زد و ضربان قلبم طوری بالا رفت که میخواست از حلقم بیرون بیاید. ایرج با اخم و بهتی که همزمان روی صورتش نشسته بود پرسید: - مامان با یه مرد؟! مگه میشه؟ هرچیزی ممکنه به مامان بچسبه جز این یکی. فریدون نفسش را پوف کرد. - میفهمم چه حالی داری. من هم وقتی شنیدم ...
بروزرسانی در : ۸۸۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 68
نگاهی به صورتم انداخت. - تاباندخت یه چیزی پرسید که خیلی مهمه. چرا باید یه زن و مرد رو که دروهمسایه فکر میکنن زنوشوهرن، تو خونهشون بگیرن. عزیزم، به خاطر این نریخته بودن تو اون خونه. یکی دیگه اونجا بوده که رفته بودن سراغش، یه تودهای آشغال. ابروهایم جمع شد. - شما که گفتید تو خون...
بروزرسانی در : ۸۸۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 69
مکثی کرد و نگاهی به چهرهی ناباورم انداخت. به عکس اشاره کرد که هنوز میان دستان لرزانم بود. - تا حالا همچین لباسی تن مادرت دیده بودی؟ نگاهم روی پیراهن آستینحلقهای چروک مامان چرخید. هیچوقت حتی در خانه هم چنین لباسی تنش ندیده بودم. آراسته و مرتب بودن برایش یک اصل بود و به آن اهمیت میدا...
بروزرسانی در : ۸۸۶ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 70
مکثی کرد و ادامه داد: - این یه رازه که بین خودمون میمونه. هیچکس از ماجرا خبر نداره ولی شما سهتا باید میفهمیدید. با بغض گفتم: - چند وقت پیش... خانمجان یه حرفهایی میزد. رفته بود نمیدونم روضه یا سفره، از این چیزها. وقتی برگشت گفت همه پشت سر مامانم حرف میزنن. درست نفهمیدم چی میگ...
بروزرسانی در : ۸۸۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 71
**فصل یازدهم** نزدیک تهران بودیم. تمام ایستگاهها با برنامهی بالا رفتن از سقف قطار همراه کلی ترس و وحشت از احتمال سقوط تا دیده شدن توسط سربازها گذشته بود. از موقعی که هوا تاریک شده بود، نگرانی دیده شدن کمتر و اضطراب سقوط بیشتر شده بود چون درست نمیدیدیم کجا پا میگذاریم، اما تا اینجا ...
بروزرسانی در : ۸۸۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 72
- ترسیدم، فکر کردم افتادی. خندید. - گفتم مرگ ممکنه هر لحظه بیاد ولی نه دیگه به این راحتی که تالاپ بیفتم بمیرم! طناب رو بگیر. کمی بعد کنارش روی سقف دراز کشیده بودم و سرعت قطار هر لحظه کمتر میشد. چراغهای تهران دیده میشد و اضطرابم بیشتر شده بود. ذهنم هنوز دنبال راهی میگشت که ...
بروزرسانی در : ۸۸۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 73
به روبهرو اشاره کرد. - سقف قطار یکپارچه نیست. بین واگنها فاصله هست. فکر اینجاش رو نکرده بودیم. با درماندگی پرسیدم: - یعنی نمیتونیم بریم جلو؟ - کاری نیست که راهی براش نباشه. به حفرهی بین دو واگن که جلویمان دهان باز کرده بود نگاهی انداختم. به نظرم محال بود راهی باشد که بدو...
بروزرسانی در : ۸۸۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 74
- میریم جلو تا نزدیک واگن بعد، همونجا میمونیم تا قطار بره روی ریل فرعی اگه خواستن همین الان جای لوکومتیو رو عوض کنن که فقط میچسبیم به سقف قطار و دعا میکنیم به حد کافی تاریک باشه که دیده نشیم، اگه کارشون رو گذاشتن واسه صبح که شانس آوردیم، راحت میپریم پایین و میریم. شروع کرد به سینه...
بروزرسانی در : ۸۸۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 75
انگار بعد از اینکه به حد کافی سروصدا و حرکت بوتهها را به سرباز نشان داده بود، بیصدا خودش را جلوتر کشیده و مخفی شده بود. بلند شدم و میان بوتههای کندم که تا زیر کمرم میرسید دویدم. - اگه بیشتر از یه نفر باشه چی؟ - بعیده جای به این پرتی بیشتر از یه نفر باشه ولی اگه باشه الان معلوم...
بروزرسانی در : ۸۸۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 76
از تصور سینهخیز رفتن عضلات شکمم تیر کشید. - نمیتونم، واقعاً بریدم. باز به جایی میان تاریکی اشاره کرد. - باید برسیم اونجا. زیاد نیست. گممون میکنن. دلم میخواست همانجا بنشینم و زار بزنم. - گفتی از پرچین رد بشیم گممون میکنن. - بدشانسی آوردیم مزرعهی بعدی رو نکاشته بود...
بروزرسانی در : ۸۷۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 77
**فصل دوازدهم** آخرین روز تیر ماه بود و هوا در منتهای داغی اما من از آبوهوا چیزی نمیفهمیدم. آنچه وجودم را به آتش کشیده بود برگهای بود که در دست داشتم و از لحظهای که فریدون آن را به دستم داده بود، انگار درون جهنم بودم. هیچچیز از اطرافم نمیفهمیدم فقط چشمانم خیره مانده بود به کل...
بروزرسانی در : ۸۷۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 78
- من هم این فکرها رو کردم. وقتی پاکت رو باز کردم و طلاقنامه و سند خونهباغ سرخهحصار رو دیدم، درست همینها به فکرم رسید. از اداره که اومدم بیرون، رفتم بازار. مغازهی آقاجمال باز بود. برگشته سر کارش. چشمهایم گرد شد. - یعنی برگشتن ولی هنوز نیومدن خونهی خودشون؟ چرا؟ - احتمالاً به خ...
بروزرسانی در : ۸۷۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 79
فریدون چشم گرد کرد. - میخوای راه بیفتی بری خودت رو سبک کنی که چی بشه؟ کدوم دختری پامیشه میره از بابای مردی که طلاقش داده منت میکشه؟ - این حق منه. باید بدونم. - گند رو بیشتر هم نزن تابان. بشین زندگیت رو بکن. - میکنم، حتماً به زندگیم هم میرسم ولی نمیخوام اینا تا ابد تو ذه...
بروزرسانی در : ۸۷۶ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 80
به زور چشمهایم را باز کردم. - خوابم میآد. زیر لب غر زد: - همش تقصیر این دکتره که هر آشغالی گیرش اومده ریخته تو این بطری فروکرده تو دستت. نگاهم به بالا کشیده شد و به سرمی رسید که توی یک دستمال پیچیده شده و به یک میخ روی دیوار آویزان بود. تازه حس کردم روی دست چپم کمی میسوزد. احتم...
بروزرسانی در : ۸۷۵ روز پیش
